
دانلود رمان بلاچاو دختران خاموش pdf از ماریا سیری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: مافیایی، عاشقانه، معمایی، جنایی
خلاصه رمان بلاچاو دختران خاموش
داستان دو خواهر به نامهای میرا و اِلا در روستایی خرافاتی که دختران را به اجبار به عقد ازدواج درآورده و ناپدید میکنند. میرا هم قربانی این سنت مرگبار میشود و اِلا برای یافتن او، پای در مسیری خطرناک میگذارد …
قسمتی از رمان بلاچاو دختران خاموش
مامان در حالی که دلواپسی توی چشمهای گرد قهوهای رنگش موج میزد گفت: -خواستگار میرا به بابات گفته فردا سر اذان صبح با عاقد میآد عقدش کنه و ببرش چیکار کنیم الای؟ با حرص اخمهام رو توی هم کشیدم تا حالا انقد گیج نشده بودم. در حالیکه پوست لبم رو میکندم گفتم: -مامان، میخوای دست رو دست بذاری و از دست دادنش رو نگاه کنی؟ باید فراریش بدیم. پوست سفیدش با پایان جملهام رنگ پریده تر شد بر عکس بابا که سبزه و چشم ابرو مشکی بود مامان موهای مجعد قهوهای روشن داشت با پوستی روشن و چشمهایی قهوهای روشن. سری تکون داد و گفت: -اینبار بابات هممون رو میکشه، به خدا هممون رو سر میبره، اصلا چطور میخوای بری تمام آدمای روستا همدست همدیگهان، ماشینی نداری که بری. اگر ماشین هم بخوای بگیری مثل دفعه قبل راننده لوت میده، برات درس عبرت نشده؟ عصبی با پاهام روی زمین ضرب گرفتم و گفتم: -پس میخوای چیکار کنی مامان؟ قبل از اینکه مامان بخواد جوابی بده میرا با
پیراهن بلندی توی دستش وارد حال شد، نگاهش دیگه نمیدرخشید. از وقتی که فهمیده بود قراره اون هم به زور شوهر بدن نگاهش پر از ترس و غم شده بود. مامان پیراهن رو از دست میرا گرفت پیراهنی بلند و پوشیده که همهی ما محکوم به پوشیدنش بودیم باید با چادرهایی رنگی و گلدار رو با روبنده میپوشیدیم، اونها اعتقاد داشتن مشکی نحسی میاره و فقط توی ختم باید چادر مشکی بپوشیم. مامان لباسش رو عوض کرد و سرجاش نشست کف زمین و به پشتی قرمز رنگ تکیه داد و افسرده به نقطهای نامعلوم خیره شد. میرا مچاله شده به کابینت تکیه داده بود و داشت ناخنهاش رو میجوید. با تمام وجودم دلم براش میسوخت باید کاری میکردم اما… اما چیکار؟ حالم داشت از خودم به هم میخورد، به طرفش رفتم و کنارش نشستم آروم دستم رو دور مچ دستش پیچیدم و انگشتهاش رو از دهنش فاصله دادم. وحشت و هراس ته چشمهاش بیداد میکرد. دستم رو روی موهای لختش کشیدم و آروم سرش رو بوسیدم.
لبخندی کمرنگ زدم و گفتم: -هیس آروم باش میرا، انقدر مضطرب نباش یه کاریش میکنیم بهت قول میدم. اصلا از حرفی که میزدم مطمئن نبودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. نگاه غم زدهاش رو بهم دوخت و بغض کرده گفت: -الای بهم یه قولی میدی؟ گونهاش رو نوازش کردم و گفتم: -هر چی تو بخوای عزیزکم. در حالی که قطرههای درشت اشک از چشمهاش میچکید با گریه گفت: -بیا دنبالم الای، خواهش میکنم نذار اونها من رو هم ناپدید کنن، الای م….من میترسم من تا حالا تنها از خونه بیرون نرفتم من با هیچ مرد غریبهای حرف نزدم من میترسم الای از اینکه از تو و مامان و ننه جون جدا شدم، من دلم نمیخواد ازدواج کنم م….م…م..ن.. من… با هق هقی بلند ادامه داد: م…م..من دلم میخواد…دلم میخواد درس بخونم میخوام مدرسه برم، دلم میخواد آواز بخونم، الای من آواز خوندن رو دوست دارم د..دلم میخواست خواننده بشم. و بعد بلند زد زیر گریه و خودش رو توی بغلم پرت کرد. اشک ریزون بغلش کردم میرا زندگی نکرده بود …









