رمانسرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمانسرا
دانلود رمان هویان pdf از سامان شکیبا

دانلود رمان هویان pdf از سامان شکیبا

با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر

ژانر رمان: عاشقانه، هیجانی

خلاصه رمان هویان

پنداشته بود از عرش به فرش هبوط کرده است، اما نمی‌دانست این هبوط، او را به مرتبه‌ی خدایان عشق نزدیک ساخته و دیدگانی فراتر از هزاران فلک به او بخشیده است. در اثنای این فرودِ پررنج، دیگران یکایک از نظر پنهان شدند و تنها او در مقابل دیده‌ها پدیدار گشت. در آن سوی تاریکیِ این هبوط، سه کبریت پیاپی در شب روشن شد: اولی برای مشاهده‌ی تمامی رخسارش، دومی برای دیدن چشمانش و سومی برای رؤیت لبانش. سپس تاریکیِ غلیظ همه‌جا را فراگرفت تا آن هنگام را که در آغوشش گرفته بود، در خاطره‌ها ماندگار کند. فنجان قهوه‌اش را در کنار فنجانی دیگر بر روی میز نهاد و در دل اندیشید: این سقوط، زیباترین صعود او بود …

قسمتی از رمان هویان

می‌ببینم که بالاخره رسیدی! ذوق صدایش را شنیدم. _آره، تو راهم. دارم می‌رم خونه. _پس من راه می‌افتم الان. در آن جمعیت ناآشنا، حضور معین برایم تسلی بخش بود. _باشه! تماس را تمام کرده و موبایل را به فریبرز پس دادم. معین می‌دانست در چه شرایط روحی مزخرفی هستم و از وقتی شنید برای بابا چه اتفاقی افتاده، ارتباطش را با من قطع نکرد. حتی توجهی به بدخلقی‌هایم که از همیشه شدیدتر شده بود، نداشت و کوتاه می‌آمد. بعدا باید از او معذرت خواهی می‌کردم. نیم ساعت بعد، به خانه رسیده بودیم. ظاهرش دقیقا همانی بود که سال‌ها قبل قبل از ترک ایران در خاطر داشتم. بابت داخل خانه هنوز مطمئن نبودم. در پارکینگ را فریبرز با ریموت باز کرده و آن را پارک کرد. چند ماشین دیگر هم به چشم می‌خورد که نمی‌دانستم همه مال پدرم بود یا مهمان‌ها هم آن جا پارک کرده بودند. حیاط را اما درختان بلند، خشک و پیر فراگرفته بود. کاملا عیان بود که صاحب خانه هیچ ذوق و شوقی برای زندگی ندارد شاید هم داشته و از او گرفتند!

پدرم مهربان‌ترین آدمی بود که در تمام عمر سی ساله‌ام دیده بودم اما نگذاشتند رئوف بماند. _ماشینا همه مال خود… چند ثانیه مکث کرد. برای او هم سخت بود مرگش را قبول کند؟ یا ادا در می‌آورد؟ آخ بابا… چقدر زود رفتی… مگر چند سالت بود؟ قرار بود به خاطر دیدن تو به ایران برگردم نه جسم بی‌جانت… _مال پدر خدابیامرزتون هستن. یعنی… بودن… اگه نمی‌خوایدشون، بهم بگید براتون بفروشم. برایم اهمیتی نداشت و در آن لحظه نمی‌توانستم به چنین موضوعی توجه کنم. در را که باز کرد، سرها همگی به سمتمان چرخید. نگاهم را دوختم به نقطه‌ای نامعلوم تا با هیچکدام چشم در چشم نشوم. فریبرز با صدای نسبتا بلندی گفت: _آقا کارون اومدن! این بار سرم را به سمتش چرخاندم. واقعا لازم بود اعلام کند؟ آرام دم گوشم پچ زد: _آقا شرمنده اینو می‌گم جسارت نباشه… ولی حواستون باشه. بعضیاشون… چه طور بگم… چشم دوختن به اموال و سرمایه‌ی شما. می‌دونن یه عمر ایران نبودین و به خیلی مسائل وارد نیستید

ممکنه که… قابل حدس بود. خودم همه چیز را می‌دانستم. _تو حواست به کار خودت باشه. لازم نیست من و نصیحت کنی! عذرخواهی کرد و قدمی عقب رفت. _کارون جان! بازی شروع شد. محکم در آغوشم گرفت و شروع به گریه کرد. آرام هق می‌زد و چیزهایی زیر لب می‌گفت که درست متوجه نمی‌شدم. _عمه بمیره برات… به حالش غبطه خوردم. خوش به حالش که راحت گریه می‌کرد. این یکی را بلندتر گفت: _بابکم بدون دیدن تو رفت… منتظرت بود… بغضی که یک هفته‌ی تمام بیخ گلویم نشسته بود، با شدت بیشتری راه نفسم را گرفت. دستانی که دورش پیچیده بود، باز کردم و قدمی عقب رفتم. نمی‌خواستم بیشتر بشنوم. _بهنوش جان، هلاک کردی خودت و عزیزم. آروم باش… شوهرش بود که نوازشش می‌کرد و سعی داشت آرامش کند. اسمش را به خاطر نمی‌آوردم. هیچ وقت هم از نزدیک ندیده بودمش… بهنوش با چشمانی قرمز خیره‌ام بود. ظاهرا انتظار داشت حرفی بزنم یا شاید هم پا به پایش گریه کنم… نمی‌دانم… برای دلداری سری تکان دادم …

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
پنداشته بود از عرش به فرش هبوط کرده است، اما نمی‌دانست این هبوط، او را به مرتبه‌ی خدایان عشق نزدیک ساخته و دیدگانی فراتر از هزاران فلک به او بخشیده است. در اثنای این فرودِ پررنج، دیگران یکایک از نظر پنهان شدند و تنها او در مقابل دیده‌ها پدیدار گشت. در آن سوی تاریکیِ این هبوط، سه کبریت پیاپی در شب روشن شد: اولی برای مشاهده‌ی تمامی رخسارش، دومی برای دیدن چشمانش و سومی برای رؤیت لبانش. سپس تاریکیِ غلیظ همه‌جا را فراگرفت تا آن هنگام را که در آغوشش گرفته بود، در خاطره‌ها ماندگار کند. فنجان قهوه‌اش را در کنار فنجانی دیگر بر روی میز نهاد و در دل اندیشید: این سقوط، زیباترین صعود او بود ...
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    هویان
  • ژانر
    عاشقانه، هیجانی
  • نویسنده
    سامان شکیبا
  • ملیت
    ایرانی
  • ویراستار
    رمانسرا
  • صفحات
    2943
لینک های دانلود
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 16 بازدید
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمانسرا " میباشد.