
دانلود رمان رخنه pdf از آیوی اسموک
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: استاد دانشجویی، بزرگسال، خارجی
خلاصه رمان رخنه
پنی تیلور، دختری اهل کتاب و به شدت قانونمند، زندگی آرام خود را وقف تحصیل کرده است. او در امنیت دانشگاه، دور از هیاهو و دردسر، پناه گرفته بود. اما جیمز هانتر، استاد بدنام و مرموز دانشکده، با آن گذشته پر رمز و راز و چشمانی که گویای هزاران راز ناگفته است، امنیت خیالی او را نشانه رفت. جیمز که از عمق فاجعه آگاه است، میداند نزدیک شدن به پنی مانند بازی با آتش است؛ آتشی که میتواند هستی اش را خاکستر کند. اما کشش میان آنها غیرقابل انکار است. حالا هر دوی آنها در یک قدمی پرتگاه ایستادهاند: رابطهای ممنوعه که اگر فاش شود، یک عمر پشیمانی به بار میآورد …
قسمتی از رمان رخنه
تابش خورشید روی صورتم حس خوبی داشت. وارد اسمیت، ساختمونی که محل برگزاری کالسهای ارتباطات بود شدم و از پلهها بالا رفتم. خوشبختانه بازم از اولین کسانی بودم که رسیده بودم، و به سمت صندلیم گوشهی کلاس قدم برداشتم. چند دقیقه بعد تایلر وارد کلاس شد. برگشتم و به بیرون از پنجره نگاه کردم. در سکوت ازش میخواستم کنارم نشینه. صندلی کناریم کمی جیر جیر کرد و من چشمامو بستم. چرا من؟ -پنی؟ به تایلر نگاه کردم. زیر چشماش گود و تیره شده بود. لبه صندلیش نشسته بود و تا جایی که امکان داشت نزدیک به من. -خدای من، پنی، من متاسفم. حتی یادم نمیاد دیشب چه اتفاقی افتاده، بجز اینکه ظاهرا مثل احمقا رفتار کردم. و رو بهم لبخند کوچیکی از سر اجبار زد. -خوب، من یادمه. آرزو کردم کاش فقط میتونستم سرمو توی سوییشرتم فرو کنم و ناپدید شم. -واقعا متاسفم. در بسته شد و نگاهمو به اون سمت کشوندم. درحالیکه پروفسور هانتر وارد اتاق میشد تماما چشم شدم و نمیتونستم هیچ کاری جز خیره
شدن بهش انجام بدم. عینکی با قابهای مربعی مشکی رنگ به چشم داشت. موهاش که معمولا یکم رو به بالا بودند اینطور به نظر میرسید که انگار دستی بهشون کشیده نشده. حتی بالای موهاش کمی درهم ریخته بود. همون کت چرمی رو که بهم اجازه داده بود نگهش دارم پوشیده بود. کیف قهوهایشو روی میز گذاشت، سپس زیپ کتش رو باز کرد و پشت صندلی قرارش داد و به این ترتیب تیشرت یقه هفت سبز رنگی که زیرش پوشیده بود نمایان شد. ظاهر و حالو هوای غیر رسمی و خودمونیاش دوست داشتنی ترش میکرد، البته اگه بیشتر از این اصلا ممکن بود. دستاشو توی جیبهای شلوار جینش فرو برد. -امروز همه هوشیار به نظر نمیرسند؟ لبخند زد. -پس فکر کنم بهترین کار اینه که درمورد شب گذشته و اینکه چطوری سپریش کردید بشنوم. هر چی بیشتر با هم راحت باشیم، راحتتر هم میتونیم بعدها در طول ترم اینجا بایستیم و سخنرانیهای فوق العادهای ارائه بدیم. همه آمادهان؟ بعضی از هم کلاسیهام غر زدند و نالیدند.
به اطرافم نگاه کردم. احتمالا من تنها کسی نبودم که گرفتار خماری و سرگیجهیِ صبحِ بعد از گیجی بود. پروفسور هانتر حین نشستن روی صندلیش نگاه کوتاهی بهم انداخت. لیست کلاس رو از کیفش خارج کرد و اولین اسم رو صدا زد. چندنفر اول قسم خوردند که دیشب فقط در حال مطالعه بودند. بعضی از بچهها هم ادعا کردند امل بازی درنیاوردند و با رفتن به پارتی خوش گذرونده بودند. -تایلر استیونز؟ تایلر ایستاد و مستقیم به جلو خیره شد. -راستش من تگیج بودم و مثل احمقا آبروی خودمو بردم. من دیشب با این دختر زیبا و باهوش بودم و احتمالا حسابی گند زدم و شانسمو از دست دادم. سرشو پایین انداخت و درحالیکه به زمین نگاه میکرد دستشو بالا برد و پشت گردنشو لمس کرد. پروفسور هانتر در جوابش گفت: -مثل اینکه یه سری اتفاقات بد برات افتاده. سرمو بالا بردم و دیدم درست به من خیره شده. آب دهنمو قورت دادم. تایلر آه کشید و درحالیکه سرجاش مینشست بهم نگاه کرد. پروفسور هانتر گفت: -پنی تیلور …









