
دانلود رمان هاوک pdf از تیا رین
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، دارک، مافیایی، جنایی، بزرگسال، خارجی
خلاصه رمان هاوک
«کیلیان “هاوک” واکر» فکر میکردم همه چیز تموم شده. یه انتخاب ساده، یه بشقاب خالی، پایان ماجرا. اما بعضی کارها هیچوقت دفن نمیشن. حالا مثل سایه دنبالم میدون. از کلیسا دور شدم، ولی مرگ آلبانی دوباره منو برگردوند وسط میدون. ساعت تندتر از همیشه میچرخه و تنها چیزی که مهمه، محافظت از بروکلینه. وقتی با مردی روبهرو میشم که هم غریبهست هم آشنا، میفهمم هزینه این بار بیشتر از حد تصوره. «بروکلین کریدمور» خواهرم مرده. هنوز نمیتونم قبولش کنم. ما همیشه یکی بودیم. فکر میکردم همه چیزشو میدونم… اما حضور اون مرد نشون داد شاید هیچوقت واقعاً آلبانی رو نشناخته بودم …
قسمتی از رمان هاوک
دو ساعت بعد روی ملحفههای نخی نرمش دراز کشیده بودیم. پنکه سقفی هوا رو خنک میچرخوند. تلویزیون به برنامه جنایی گذاشته بود و شکمم پر بود. اون به پهلو دراز کشیده بود پشتش به من دستم زیر سرش بود. «میخوان ولم کنن.» اینو آروم توی موهاش زمزمه کردم. حس کردم تنش یه تکون کوچیک خورد. «پس گوش میدی.» با شیطنت گفت. لبخند زدم. «حق با تو بود. حس خوبی ندارم. و نمیتونم ریسک کنم.» «چقدر زود؟» بعد از یه مکث طولانی پرسید. «امشب آخرین وعدهم بود. فردا که گزارش بدم، آزادم.» برگشت طرفم. دستمو از دورش باز کردم تا راحت بشه. بی حرکت شد، نفس گرمش به چونهم خورد. دستمو گذاشتم رو صورتش، شستم روی اشکای خیسش سر خورد. «کجا میری؟» «یه جای ساکت. فکر کنم تو منو راضی کردی برم دنبال مزرعه. شاید چند تا اسب داشته باشم و بچه. دلم یه خانوادهی کامل میخواد.» زیر کف دستم لبخند زد. «بابای مزخرفی میشی. همش میذاری بچههات از زیر همه چی در برن.» خندید.
منم زدم زیر خنده. «شاید راست میگی.» «ولی زنت…» صداش جدی شد و پایین اومد. «اون خوشبخت ترین زن دنیا میشه.» دوباره دستمو کشیدم روی صورتش، باز هم اشک. «با من بیا.» بدون اینکه به خودم فرصت بدم فکر کنم، اینو گفتم. میدونستم این پیشنهاد سادهای نیست. رد هم درست به اندازهی من به جاش بسته شده بود. بردنش با خودم به معنای اون زندگی آسونی نبود که تو ذهنم داشتم. یعنی یه عمر فرار. و هر چقدر هم که واسه رد هر کاری میکردم، نمیتونستم همیشه از دست هیولاهایی که میفرستن دنبالمون، حفظش کنم. اونم اینو میدونست. واسه همین جوابشو از قبل میدونستم. دست کوچیکشو آورد گذاشت رو گونهم. همون بوی آشنا و گرماشو گذاشتم آرومم کنه. «بهترین نسخهی خودمو بهت دادم» «چند تا نسخه داری مگه؟» نفسشو با یه خندهی نرم بیرون داد. «خیلی» «و اون واقعی؟ چه شکلیه؟» آه کشید. «دوستش نخواهی داشت. هیچ کس نداره. تازه رد واقعی بیرونه منتظرته، حتی اگر فکر کنه نیست.
اون بزرگترین رقیبت میشه. باید برای دست آوردنش بجنگی. ولی شما دو تا به هم میاین.» ساکت شدم تا حرفاشو واقعا بشنوم. همه چیز درباره این نسخه از رد میدونستم، ولی هیچی درباره زن واقعی پشتش نمیدونستم. حتی اسم واقعیشو. این رسمشه وقتی کسی رو برای همراهی اجاره میکنی. صومعه مطمئن میشه دخترا خیلی درگیر نشن. اطلاعات شخصی دادن، یعنی خط قرمز. برای همینه که ما پول مستقیم به خودشون میدیم، نه فقط حقوق از شرکت. میخوان همه چی بی روح باشه. ولی با همهی این سالها، من و رد یه پیوند ساختیم. بازم هیچی ازش نمیدونست. «اسم واقعیتو بگو. بعد از امشب دیگه هیچ وقت نمیبینمت. یه چیزی بده که یادم بمونه.» جاشو تو تخت تغییر داد، نشست. دستای کوچیکشو برد لای موهای پیشونیم و از صورتم کنار زد. همیشه همین کارو میکرد. یه بار حتی فکر کردم موهامو کوتاه کنم، ولی حس کردم خوشش نمیاد. «اگه این قراره آخرین شبمون باشه، خرابش نکن با چیزی که میدونی نمیتونم بهت بدم» …









