
دانلود رمان برایم بمیر pdf از امی پلام
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، فانتزی، رازآلود، فراطبیعی
خلاصه رمان برایم بمیر
پس از تحمل رنجی بزرگ، کیت با قلبی شکسته وارد پاریس میشود. این شهر قرار بود تنها پناهگاهی موقتی باشد، نه دروازهای به سوی آغاز مجدد. اما برخورد با وینسنت همه چیز را متحول میکند؛ مردی کمحرف، اسرارآمیز و به شکلی غیرمعمول متفاوت که گویی درکی خاص از مرگ دارد. کیت به تدریج کشف میکند که این عشق، حکایتی عادی نیست و نزدیک شدن به وینسنت مساوی است با ورود به قلمرویی که در آن، تمایز بین زنده بودن و مردن رنگ میبازد. سرزمینی از رازها، تعقیبگران، تهدیدهای نامرئی و تصمیمهایی که هر کدام، بهایی گزاف دارند. در این سرزمین، عشق صرفاً احساس نیست؛ گزینهای حیاتی است که میتواند نابود کند یا نجات بخشد …
قسمتی از رمان برایم بمیر
زندگی بدون حضور والدینتان اصلا اسانتر نمیشود. حس میکردم انگار در پوششی از یخ بسته بندی شدهام. از درونم یخ زده بودم اما به خاطر زندگی عزیزم به این سرما چسبیده بودم. چه کسی میدانست اگر یخهای درونم را بشکنم و دوباره به خودم اجازه زنده بودن بدهم چه اتفاقی ممکن بود بیفتد. احتمالا با یک ابله برخورد میکردم و بعد از مدتی شکست خوره و به همان حالی که در چند هفته بعد از مرگ والدینم داشتم برمیگشتم. دلم برای پدرم تنگ شده بود. نبودنش در زندگیام به نظر غیر واقعی میآمد. مرد شاد فرانسوی که همه دوست داشتند به انم چشمان شاد سبز رنگش نگاه کنند. وقتی او به من نگاه میکرد و من درون چشمانش حالت تابش خالص را میدیدم میدانستم که مهم نیست چقدر در زندگیام اشتباهات احمقانه انجام بدهم. در این دنیا همیشه یک نفر هست که مواظب من است و زمانی که در مرز غمها قرار دارم مرا شاد میکند. درست مثل مادرم
مرگش قلبم را از هم درید گویی بخشی فیزیکی از بدنم را با چاقوی جراحی بریده باشند. او زوج بینظیر یا همانطور که خودش عادت داشت بگوید با روح پدرم پیوند خورده بود نه اینکه ما همیشه مشغول معاشرت با همدیگر باشیم اما حالا که او رفته بود، مجبور بودم با حفره بزرگ و سوزانی که نبودش در وجود من ایجاد کرده بود زندگی کنم. اگر میتوانستم در طی شب برای چند ساعت هم که شده از واقعیت قرار کنم شاید ساعتهای بیداریام قابل تحملتر میبودند اما خوابیدن هم برایم یک کابوس شخصی دیگر بود. درون تختم دراز می کشیدم تا اینکه حس میکردم انگشتان مخملین خواب را روی پوسم حس میکنم. با خودم میگفتم بالاخره…. و درست نیم ساعت بعد من دوباره بیدار بودم. یک شب که دیگر طاقتم تمام شده بود. سرم را روی بالشم گذاشته بودم و به سقف خیره شده بودم زنگ ساعتم اعلام کرد که ساعت یک بعد از نیمه شب است. هومممم….
درباره شب طولانیای که پیش رو داشتم فکر کردم رخت خوابم بیرون خزیدم لباسهایی را که روز قبل پوشیده بودم و روی همانها هم خوابیده بودم پوشیدم از اتاق پذیرایی رد شدم نوری را دیدم که از اتاق جورجیا خارج میشد. چند ضربه به در زدم و دستگیره را فشار دادم جورجیا در حالی که کله پا شده بود گفت. “هی” در حالی که هنوز لباسهای بیرون را به تن داشت بر روی تخت نشسته بود سرش را روی پاهایش گزاشته بود، او اضافه کرد: “تازه رسیدم خونه” اظهار نظر کردم: “تو هم نمیتونی بخوابی” این یک سوال نبود ما همدیگر را خیلی خوب میشناختیم پرسیدم: “چرا با من نمیای تا بیرون به قدمی بزنیم؟ من نمیتونم تموم شب رو روی تختم دراز بکشم و بیدار بمونم تازه ماه جولای شده و من تموم کتابهایی رو که دارم خوندم، دوبار تا حالا” جورجیا در حالی که دستی روی شکمش میکشید گفت: “دیوونه شدی؟ الان نصفه شبه” راستش الان تازه شروعه شبه …









