
دانلود رمان چایت را من شیرین میکنم pdf از زهرا بلند دوست
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه
خلاصه رمان چایت را من شیرین میکنم
در خانواده سارا، کشمکش بین عقاید سیاسی پدر و باورهای مادر، روزگار را به کام همه تلخ کرده است. سارا و برادرش، برای یافتن آرامش، به دامان معنویت پناه میبرند. اما وقتی برادر به یک گروه تندرو میپیوندد و ردپایش را گم میکند، سارا در مسیر جستجو با چهره زشت افراطیگری آشنا شده و از هر آنچه به عقاید رادیکال مربوط باشد، میهراسد. با این حال، سرنوشت مسیر دیگری برای او رقم میزند …
قسمتی از رمان چایت را من شیرین میکنم
چند روزی گذشت هیچ خبری از عاصم نبود. نه تماسی، نخ پیامکی. در خانه حبس بودم. نه به اجبار پدر یا غضب مادر؛ فقط به دل خودم. شبها با زمزمهی نالههای مادر روی سجاده، و پدر همیشه بیخیالم روی کاناپه، به صبح میرسید و من با افکاری که آرامشم را میدزدید لحظه به لحظه نقشه میریختم برای یافتن دانیال. در اولین خروجم از خانه، به سراغ عاصم رفتم. همان کافهای که در آن کار میکرد و نان هلما و سلما را میداد. سوز پاییز بود و نم نم بارانش عصبیام می کرد. مقابل شیشهی عریض و طویل کافه ایستادم. برچسبی بزرگ و طلایی از تصویر یک فنجان قهوهی داغ روی شیشه چسبانده شده بود. مشتریان روی چهارپایههای چوبی جرعه جرعه قهوه به کام میریختند. جنس چوبی و قهوهای رنگ داخل کافه از پشت شیشه، تماشایی بود. عطر دلنشین قهوه را از همین بیرون هم حس میکردی. دست یخ زدهام را روی در گذاشتم و فشار دادم. با بازشدن در صدای دیلینگ دیلنگ زنگولهی آویزان از سقف توی فضا پیچید. هجوم
معجونی از عطر تند قهوه و گرمای مطبوع، به گونهی یخ زدهام سیلی زد، و من دل پذیرانه چشم بستم و عمیق نفس کشیدم. صاحب کافه ترک بود؟ نمیدانم. به سمت یک میز دونفره درست کنار شیشه رفتم. همان جایی که میشد عبور و مرور عابران را تماشا کرد. کاپشن طوسیام را روی صندلی آویزان کردم و کلاه بافت خاکستریام را روی میز گذاشتم. روی چهارپایه جاگیر شدم و خیره به رفت و آمد مردم، از پشت شیشه در خیابان خیس، انتهای موهای طلایی رنگم را به بازی گرفتم. دختری جوان با چهرهای شرقی برای گرفتن سفارش به سراغم است. لهجهی استانبولیاش در هر کلمه اصالتش را او میداد. سفارش دادم؛ عاصم با قهوهای تلخ، بدون شکر، بدون شیر. نمیدانم چقدر به قطرات چسبیده به شیشه خیره ماندم. نمیدانم چند دقیقه با انتهای موهای بلندم بازی کردم و نمیدانم چند نفس، از عطر قهوه به ریههایم کشیدم، تا بالاخره آمد. همان پسر سبزه و قدبلند، با یک سینی فنجان و پیش بندی سفید، اما این بار کمی عصبی. فنجان را روی میز گذاشت،
صندلی مقابل را کشید و خیره به من روی آن نشست، دست به سینه و طلب کار. سلامم را به سردی پاسخ داد ولی من با یک عذرخواهی کوچک و بی مقدمه اصل مطلب را هدف گرفتم. -بابت حرفهای اون روزم عذر میخوام. میدونی که دانیال واسم مهمه. میدونم که هانیه رو خیلی دوست داری. پس نشستن هیچ دردی رو دوا نمیکنه. من مطمئنم هر دوشون گول خوردن. حداقل برادر من… حالا هم اومدم این جا تا بهت بگم یه نقشهای دارم. بیای، همراهمی؛ نیای، خودم میرم. برایش گفتم از نقشههایم. با دقت فقط گوش میداد و گاهی عصبیتر از قبل چشمهایش قرمز میشد. گفتم… از تصمیم برای وصل شدن به مسلمانهای جنگ جو، از تسلیم تمام هستیام برای داشتن برادر و مبارزهای که برای رسیدن به دانیال، حاضر به قبولش بودم. اما با پرواز هر جمله از دهانم، فشار دندانهای عاصم روی هم بیشتر و بیشتر میشد. در آخر، در سکوت با ابروهایی گره خورده و فکی منقبض نگاهم کرد. من عادت داشتم به چشمان پر حرف و زبان لال، پس منتظر نشستم …









