
دانلود رمان سمی pdf از Nicole Blanchard
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، دارک، بزرگسال
خلاصه رمان سمی
تسا پس از تجربه یک ازدواج ناموفق و همسری که رفتار خشونت آمیز دارد، زندگی سختی را میگذراند. شغل او پرستاری در یک زندان فوقامنیتی است. وقتی یک روز با بدن کبود در محل کارش دیده میشود، بدون آنکه بخواهد توجه یک زندانی خطرناک را به خود جلب میکند …
قسمتی از رمان سمی
اون میدونه شرایطی وجود داره که فقط یه پرستار در حال آماده باشه، اما به هر حال سر تکون میدم. فایدهای نداره بهش اشاره کنم. توی زمانهایی مثل این، به نظر میرسه منطق فقط به جنون ویک دامن میزنه. “میخوام از زبون خودت بشنوم.” کلماتش وقتی اونها رو به سمتم تف میکنه، مثل شن هستن. “وقتی دوباره اون رو ببینم، باهاش حرف نمیزنم” به طور مکانیکی تکرار میکنم، و خون از چانهام پایین میچکه از جایی که لپم رو گاز گرفتم تا از گفتن چیزی که میخوام بگم جلوگیری کنم. اون عقب میکشه، دستهاش رو روی شلوار شلوارش پاک میکنه و وقتی مچاله میشم روی زمین، پوزخند میزنه. کاشی سردی که به صورتم فشار داده میشه من رو به زمین متصل میکنه، و به جای اینکه توی صورتش فرو کنم، ناخنهام رو توی پرزهای فرش فرو میکنم. “قبل از اینکه شام رو درست کنی خودت رو تمیز کن.” مکث میکنه تا توی آینه خیره بشه و به خودش بنازه. “فکر کنم امشب دلم استیک میخواد.” من رو در حالی که مچاله شدم، رها میکنه،
و خون به طور پیوسته توی دوغاب میچکه. یه دقیقه طول میکشه قبل از اینکه بتونم خودم رو به حالت نشسته بکشم. هر فریاد یه ماهیچه، همون جوشش خشمی رو دامن میزنه که الهامبخش من بود تا اون زندانی رو هل بدم. یه اسفنج از زیر سینک بیرون میآرم و تصور میکنم اگه همون کار رو با ویک انجام بدم چه اتفاقی میافته. تنها چیز “خوب” در مورد مشت ویک توی صورتم اینه که تضمین میکنه حداقل تا چند روز مجبور نیستم باهاش باشم. به گفته خودش، اون با آدم زشت کاری نداره. فکر کنم به روش خودش یه تعریف زیرپوستی باشه. با این حال، این تقصیر خودشه که من لب شکافته و چشم کبود دارم. توی مدتی که طول میکشه ورم بخوابه با محل کار تماس میگیرم و الکی تظاهر به آنفولانزای معده میکنم. صورتم دقیقاً به حالت عادی برنگشته، حداقل به اندازه کافی عادی نیست که بتونم کبودیها رو با آرایش بپوشونم. ویک یادش رفته چی اونقدر عصبانیش کرده که مشتش رو توی چشمم بکاره، حداقل فعلا. خوشبختانه، تونستم با
غذاهای مورد علاقهاش اون رو راضی کنم و اون به یه حالت نیمه شیرین برگشته. شیرین از این نظر که بهم توجه میکنه؛ تلخ چون میدونم فقط مسئله زمانه تا دوباره بخواد باهاش باشم. هم از رهایی که فراهم میکنه میترسم و هم دوسش دارم، اما میترسم بتونه بفهمه چقدر دست زدن بهش معدهام رو بهم میزنه. وقتی داره لباس میپوشه، پرحرفی میکنه، و من تمام تلاشم رو میکنم که نادیدهاش بگیرم. به آسونی گذشته نیست. نه وقتی مدام تصور میکنم که اگه قهوه داغ رو روی سر تاسش بریزم یا “اتفاقی” ضد یخ رو توی بلغورش بریزم، چه اتفاقی میافته. قبلاً هرگز درباره اینکه آسیب رسوندن بهش چه حسی داره خیالپردازی نمیکردم، اما هر بار که کتکم میزنه، این خیالپردازیها واضحتر واضحتر میشن. توی هفتهای که از کار دور بودم، وقتی منتظر هر مجازات وحشتناکی که بعداً برام داره میشم، شروع کردم به از دست دادن درک اینکه چی واقعیه و چی نیست. ویک میپرسه: “شنیدی چی گفتم؟”وقتی دارم کانسیلر رو یه کم محکمتر روی …









