
دانلود رمان پیوند با الف تاریک pdf از مترجم زینب
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: فانتزی، دارک، اِنِمیزتولاورز، جفت روحی
خلاصه رمان پیوند با الف تاریک
پروتکا، آخرین امید بشریت، جایی است که یک انتخاب اشتباه میتواند به معنای مرگ باشد—یا چیزی بدتر. وقتی یک دختر انسان به عنوان جفت یک دارکالف قدرتمند انتخاب میشود، هر دو میدانند که این پیوند نفرینشده میتواند به جنون بینجامد. با وجود این، یک نگاه، یک جرقهٔ اجتنابناپذیر است که همهٔ منطق را به آتش میکشد. بین ترس از تاریکی و وحشت از دست دادن، در میان خیانتهای سیاسی و نبردهای خونین، تنها یک سؤال باقی میماند: آیا این اشتیاق کشنده، رستگاری آنها خواهد بود یا علت نابودیشان؟ سرنوشت نهایی آنها تنها دو حالت دارد: تعلق کامل یا نابودی کامل …
قسمتی از رمان پیوند با الف تاریک
«به کلوب لامور خوش اومدید.» جمعیت دوباره کف میزنن. فکر میکنم یکی از محبوبهاست اما خیلی زود میفهمم نگاهها روی منه دارن منو میسنجن به الف تاریک پر از زخم جلو می آد، قبل از اینکه زن شروع به حراج کنه: «نشونمون بده چه کار بلده!» لبخندش پهنتر میشه: «صبور باشید، عزیزان. هر کسی که این جایزه رو ببره، خودش میفهمه.» زیر دستش میلرزم. این خوش رویی دروغینش دردناکتر از هر چیزیه. نگاههای بیرحم جمعیت رو نادیده میگیرم اما گونههام از شرم و انتظار داغ میشن. تازه متوجه غل و زنجیر دور مچهام میشم؛ سردی برق جادوییشون پوستمو میسوزونه، واقعاً لازم بود این قدر دقیق باشن؟ یادم میآد راخیس گفته بود باید خودم رو برای اجرا آماده کنم اما حالا روی صحنه فقط ایستادم. هیچ کس انتظار نمایش نداره من اینجا برای فروشام، نه برای اجرا. همین بیمعنایی آمادگی مثل یه خنجر توی ذهنم میچرخه. «بیاید از هزار شروع کنیم.» جمعیت منفجر میشه هر کسی عددی بالاتر فریاد میزنه. زن با
انگشت بلندش یکی یکی مشتریها رو نشون میده. تا اینکه معاملهها از پول فراتر میره و به ملک و دارایی میکشه. «یه قلعهی اضافه دارم!» یکی داد میزنه. «به اندازهی زمینهای تاجر نمیارزه!» یکی دیگه جواب میده. تنش رو از جای خودم روی صحنه حس میکنم. این اشرافیها حاضر بودن همدیگه رو بدرن، اگه مجبور نبودن ظاهر ادب رو حفظ کنن. دندونهامو روی هم فشار میدم، نمیتونم روی صداها تمرکز کنم. یه موج گیجی دوباره هجوم میآره. دارو توی رگهام میدوه. دست و پام سنگین و بیفایده میشن. «یه ناوگان از بهترین کشتیهام» یکی دیگه فریاد میزنه و همهی نگاهها سمتش بر میگرده. جمعیت با فریاد منفجر میشه و من وسط این هیاهو فقط دنبال راهی برای نفس کشیدن میگردم. میدونم هر فریاد، هر عدد. سرنوشت منو سنگینتر میکنه. «کسی میتونه از این پیشنهاد بالاتر بره؟» صدای حراج چی بلند میشه. جمعیت ساکت میمونه، همه میدونن یه ناوگان کشتی میتونه هر الف تاریکی رو به بالاترین پلهی اشراف برسونه.
چطور ممکنه من برای اونها این قدر ارزش داشته باشم؟ همون لحظه صدای خشن دیگهای میپیچه «یه معدن الماس.» ناخنهای زن حراج چی محکم تر توی بازوم فرو میره، نگاهش رو دنبال میکنم تا به بارون «کلیوپولد» برسه. همون کسی که دو زن انسان رو روی زانوش نشونده. لرزه به تنم میافته، حتى من هم اسمشو شنیدم. همه میدونن به بیرحمی و سرعتی که زنها رو نابود میکنه معروفه. زانوهام میلرزه نفس میکشم اما انگار هیچ هوایی به مغزم نمیرسه. اگه دستش بهم برسه هیچ راه فراری ندارم. پاهاشو روی به مرد انسان گذاشته که مثل چهارپایهی پایش روی زمین زنجیر شده، تازه میفهمم از اول قصد خرید منو داشته، فقط منتظر بوده تا همهی پیشنهادهای دیگه تموم بشه. لابد با اربابم معامله کرده. نفس از سینهم بیرون میره پوستم بی حس میشه. «یه معدن کامل الماس؟» زن حراج چی با تحسین زمزمه میکنه، هر چند سعی میکنه بی تفاوت باشه «چرا فکر میکنید اینقدر میارزه بارون عزیز؟» «چندتای دیگه هم دارم» …









