
دانلود رمان باران بعد از جنایت pdf از نمیلا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، جنایی
خلاصه رمان باران بعد از جنایت
پس از سالها، پریا طعم آزادی را میچشد، اما این طعم به زودی به کامش تلخ میشود. پرنیا، خواهری که به زودی باید مادری را تجربه میکرد، به قتل میرسد و تمام شواهد ظاهری، آرمان (همسر پرنیا و خصم قدیمی پریا) را متهم میکنند. پریا باوری عمیق دارد که زیر این سطح، حقیقتی مرموزتر نهفته است. ستایش، دوست همیشه وفادار او، با قاطعیت میگوید: «آرمان، با همهٔ بدیهاش، قاتل نیست.» با پیوستن آرش، مردی با سابقهای مبهم و زخمدیده، به زندگی پریا، او همسفری برای این سفر پرخطر پیدا میکند. اما اعتماد بین آن دو شکننده و پرتلاطم است. هر سرنخی که پریا مییابد، تصویر روشن از بزهکار و مظلوم را مخدوش میکند. رازهایی که از اعماق زمان سر برمیآورند، نشان میدهند که این قتل، به هیچ وجه تصادفی یا معمولی نبوده است …
قسمتی از رمان باران بعد از جنایت
پرنیا با بغض من را به داخل خانه برد. «مامان و بابا بیرونن… همه جا دنبالت میگشتن. بشین…لطفا» روی مبل نشستم و به صورتش خیره شدم. «چرا اینقدر لاغر شدی؟» بغضش شکست. «نگران تو بودم… خواب و خوراک برام نمونده بود.» با کلافگی و سردرگمی گفتم: «چند سال… چند سال نبودم؟» حتی زمان از دستم رفته… پرنیا مکث کرد. آهسته گفت: «دو… فکر میکنم دو سال شده. هر روز نبودنت رو توی تقویم خط میزدم.» با ناباوری نگاهش کردم. «چند سالت شده الان؟» لبخند کمرنگی زد. «۲۰ ولی بیشتراز سنم درد کشیدم… بزرگ شدم.» نگاهم روی دستش لغزید. حلقه را دیدم. خشکم زد. «پرنیا؟ تو… ازدواج کردی؟» پرنیا یکدفعه خودش را پرت کرد توی بغلم و با صدایی شکسته شروع کرد به گریه: «نمیخواستم… به خدا قسم نمیخواستم، پریا… نمیخواستم… نمیخواستم… قسم میخورم… ببخشید، ببخشید، ببخشید…»شوکه شدم. چرا باید از من معذرت خواهی میکرد؟ این سوال در ذهنم میچرخید…
“پرنیا” میخواستم همانجا آب شوم… زمین دهان باز کند و من را ببلعد. چطور باید به پریا میگفتم با آرمان ازدواج کردم؟ دستهایم را در حالت التماس جلو برده بودم و مدام عذرخواهی میکردم. پریا اشکهایم را پاک میکرد… مهربانتر از چیزی بود که هرکسی فکرش را بکند. با بغض گفت: «مگه قتل کردی که اینقدر معذرت میخوای؟ نکنه چون تو مراسمت نبودم عذر میخوای دختر؟» قلبم خرد میشد… کاش مشکل همین بود. ازدواجم… من مجبور نبودم، ولی… برای نجات پدر و مادرم مجبور شدم. چطور به پریا میگفتم پدرمان کلی بدهی بالا آورده و آرمان گفته بود: یا پریا با من ازدواج میکند یا پرنیا… و حالا که پریا گم شده بود، همه چیز روی دوش من افتاده بود. چطور بگویم مرد رویاهایش… شاید آنقدرها هم مرد رویا نبود؟ یا شاید تقصیر من بود… چطور ممکن است کسی که گفته بود عاشق پریاست. اینقدر دربارهاش اشتباه کند؟ پریا فرار کند؟ با صدای پریا از افکارم بیرون آمدم. «هرچی هم شده، فدای یه تارِ موی خواهر خوشگلم…» از جا بلند شدم،
به دیوار تکیه دادم و آهی کشیدم. به صورت خستهی پریا خیره شدم. «کسی که دزدیده بودت رو یادته؟ یه نفر هست پلیس بهش مشکوکه… فعلا با ضمانت آزاد شده.» عکس لیان را نشانش دادم. پریا زد زیر خنده: «این پسر؟خیاط لباس عروسم بود! مظنون؟ جوک نگو پرنیا…» کسی که منو دزدید زمین تا آسمون فرق داشت با این پسر… لحظهای مکث کرد، بعد با جدیت ادامه داد: «باید برم پلیس. باید بگم لیان بیگناهه. احتمالا آخرین پیامهام که برای اون بود باعثش شده… اون پسر خوبیه.نباید بیگناه جرم گردنش بیفته.» “پریا” پرنیا بغض کرده بود. صدای کلید خورد، مامان و بابا برگشته بودند. کلید انداختند و وارد شدند. مامان وقتی مرا دید، لحظهای مکث کرد: «پریا دخترم؟» لبخندی کمرنگ زدم و محکم مادر را در آغوش کشیدم: «مامان…» اشک از چشمانش سرازیر شد: «کجا بودی دخترم؟» پدر آمد، اخمی کرد و حرفش روحم را نابود کرد: «با همون پسری که فرار کردی بهم زدی برگشتی؟» پدر خودم چنین حرفی به من میزد؟ به دختر خودش؟ …









