
دانلود رمان نیلوفر آلپpdf از مهرسار و حانیه
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی، ازدواج اجباری، همخونهای
خلاصه رمان نیلوفر آلپ
در گوشهای از این شهر شلوغ، نیلوفر با زندگی سر سازگاری نداره اما تسلیم هم نمیشه. دختری که غم رو خوب میشناسه و سعی میکنه خودش رو از کثیفیهای رو به گسترش جامعه نجات بده. با اینکه تا حالا ایستاده، یک اشتباه کوچک و انسانی مسیر زندگیش رو عوض میکنه و وارد داستانی میشه که برای نیلوفر چیزی جز فاجعه نیست …
قسمتی از رمان نیلوفر آلپ
چادرم رو دورم پیچیدم و دست و پامو جمع کردم تا اومدم دهن باز کنم جوابشو بدم جلوتر از من عزیز صداشو بلند کرد: _حرف دهنتو بفهم زن نصفی شبی خواب نما شدی؟ چته افسار پاره کردی؟ _من افسار پاره کردم یا نوه تو که دوره افتاده تو کوچه قاپ پسرا مردم رو بدزده؟ صدای بلند هین گفتن مردم بلند شد انگار سطل آب یخ روی سرم خالی کردن یهو تنم سست شد و بر و بر نگاهش کردم. _خجالت بکش زن شرم کن تهمت چرا میزنی؟ نوه من اصلا از در خونه بیرون میاد؟ صدای سیف رو شنیدم که تندتند مردم رو هول میداد و پرید وسط حیاط با دیدنم نمیدونم چه حال و روزی داشتم که دوید سمتم… _نیلو خوبی؟ چیشده؟ چخبره؟ با بغض نگاهش کردم اشکی که از گوشه چشمم اومد رو با حرص پاک کردم و زل زدم به طوبی خانم… _تهمت چی پیرزن؟ نشستی تو خونه از بیرون خبر نداری همین عفریته خانمت پسر سادهی منو پر کرد انداخت به جون مردم هم خودشو بدبخت کرد هم منو. با حرص نگاهم کرد تلاش کرد دست زنا رو
کنار بزنه و بپره سمتم… _خیالت راحت شد آره؟ پسر بدبخت من کاری به کسی نداشت فقط عاشق توی بی چشم رو بود، بد کرد حواسش بهت بود که کسی چپ نگاهت نکنه؟ صدبار صدبار تو گوشش خوندم ول کن پسر این دختره وصله تن تو نیست هر جاییه بیخیالش بشو به گوشش نرفت که نرفت. سیف عصبی با رگ گردنی که باد کرده بود رفت تو سینه طوبی خانم و از اونورم عزیز ناله نفرین میکرد. _چرا دری وری میگی طوبی خانم؟ پسر شما کجاش سادهاس؟ هفت خطه عالمه اون، چیکار به این بچه داری؟ چرا تهمت میزنی؟ نیلوفر چیکار داره به علی؟ _تو بیا برو اونور به تو چه؟ به روباه میگن شاهدت کیه میگه دمم! سیف جلوتر رفت و سینهاش رو سپر کرد: _درست صحبت کن طوبی خانم احترام سن و سالت رو دارما! _احترام سن و سالم رو نگه ندار ببینم میخوای چیکار کنی؟ ملیحه خانم رفت سمت سیف و شنیدم که گفت: _تو دخالت نکن خستهای بیا برو خونه… با صدای زجه عزیز نگاهی بهش انداختم با دیدن حال و روزش که کف اتاق ولو بود
جیگرم کباب شد دویدم سمتش ویلچرش رو آوردم زیر بغلش رو گرفتم نشوندمش رو ویلچر لیوان آب دادم دستش اشکاش رو پاک کردم با صدایی که از بغض میلرزید بدون توجه به جیغ و داد طوبی خانم و هوار سیف که پشتم در اومده بود گفتم: _قربونت برم گریه نکن طلا که پاکه چه منتش به خاکه؟ مگه به من شک داری؟ _هیس… میزنم تو دهنتا از این حرفا نچسبون به خودت جیگرم سوخته که به جیگر گوشهام ننگ میچسبونن برو سینهات رو بده جلو و از حقت دفاع کن نه اینکه زبونت کوتاه بشه. زیر لب ناله کردم: _چشم عزیز چشم شما اشک نریز فقط… چادرمو روی سرم مرتب کردم و رفتم سمت طوبی خانم و علی که مشغول جرو بحث بودن علی داشت میگفت: _بسه طوبی خانم بسه میخوای یه وجب جا بخوابی حرف بیخودی ننداز سر زبونا! _به تو چه اصلا هان؟ به تو چه؟ نکنه به توام یه چی میماسه که سنگشو به سینه میزنی آره؟ علی با اون صدای خروسی که تازه کلفت شده بود نعره زد:_حرف دهنتو بفهم زن حسابی یه چی بهت میگما …









