دانلود رمان غریبه ای آشناتر از همه pdf از مریم محرمی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان غریبه ای آشناتر از همه
اکنون مادری هستم با دو فرزند، ثمرهی زندگیای که به من تحمیل شد، اما پر از درس و تجربه. زمانی، دختری بودم پر از شور و شوق، غرق در عشق و زندگی، که با تمام وجود برای به دست آوردن طعم خوشبختی، همهی شعرهای فروغ را با عشق زمزمه میکردم. آنروزها دلم را به پسری سپرده بودم، رانندهی مینیبوسی با چشمانی آبی، اما تقدیر راه دیگری را برایمان رقم زد و او را به مسیری برد که از من دور بود. آنچه میخواستم، نشد؛ سرنوشت بازی دیگری داشت.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان آناشید
دانلود رمان اگر فردایی باشد
دانلود رمان نیلای
بخشی از رمان
خرد کردن لوبیاها بودم الناز و امیر عاشق لوبیاپلو بودند و قصد داشتم برای نهار از همون لوبیاپلوهای خوشمزه ای که ته چین سیب زمینی داشت، درست کنم. بچه ها عاشق دست پخت من و من عاشق اونها بودم. دخترم بیست ساله و سال دوم دانشکده ی حقوق بود و پسرم امیر، سال اول دبیرستان یاد بیست سالگی خودم افتادم. سال ۵۹ بود و اوایل انقلاب و شروع جنگ تحمیلی. چقدر دوره ی بیست سالگی من با دخترم فرق میکرد. من حتی نعمت داشتن مادر و نگرانی ها و دغدغه های او را نداشتم و مسئولیت خانه داری پدر و برادرم هم بر عهده ام بود، آن هم از زمانی دورتر. تنها زمانی که هشت سال بیشتر نداشتم، مادرم را از دست دادم. آن روز کذایی هیچگاه از ذهنم خارج نشد. مهر سال ۱۳۴۷ بود.
اولین برادر زاده ام تنها سه روز بود که چشم به دنیا گشوده و چراغ خانه یمان را منور ساخته بود. آن زمان برادر زمان بوگه غریبه ای آشناتر از همه بزرگم و همسرش همراه با ما زندگی می کردند. اقوام و همسایگان برای دیدن نوزاد و عیادت مادرش به خانه یمان آمده و من و خواهرم، معصومه از آنها پذیرایی می کردیم. نزدیکی های غروب که به تازگی خانه از وجود مهمانها خالی شده بود که مادر بساط خرد کردن کله قند را در ایوان پهن کرده به بهانه ی خالی شدن قندان ها با آن دستگاه قند خرد کنی قدیمیش که برای من همچون آهنگی موزون طنین انداز میشد، شروع به خرد کردن کله قند کرد. چهره ی معصوم و مهربان مادرم با آن قد بلند و اندام نحیفش که برایم زیباترین تندیس الهی بود، هنوز در تصورم زنده و جاندار است
چقدر مادر و بودنش خوب و دید نیست. زیباترین احساسی که من به ناگاه و زود از دست دادم. پدرم که آن زمان ۵۵ سال داشت؛ ولی همچون تمامی دوران زندگیش اخمو خسته ناراضی و گله مند از همه در اتاق خودش همانطور که به پشتی تکیه داده و پاهایش دراز بود، بعد از خوردن چای زیر لب غرغر می کرد. نمیدانم چرا و چگونه اتفاق افتاد… مادر ناگهان تغییر رنگ چهره داده مانند زنان باردار حالت تهوع پیدا کرد. سریع از پله های ایوان پایین دویده کنار باغچه بالا آورد و همانجا واژگون شد. مانند گلهای بهاری که به خزان رسیده باشد، پژمرده شده و فرزندان را به دوش کشیده و از همه مهم تر با پدر سرسخت، لجوج و ایرادگیر من زندگی کرده بود.حال زمانی که تنها ۴۵ سال داشت، ناگهانی از دنیا رفت. شادی به دنیا آمدن اولین نوه در خانه
ما به عزا تبدیل شد و من در اوج کودکی و نیاز به وجود مادر سیاهپوش رحلت او شدم. مادر رفت و به من در سن کودکی حس بزرگ شدن و مسئولیت مادر بودن عطا کرد. پدرم دیگر ازدواج مجدد نکرد نمیدانم به خاطر حضور ما بود یا به خاطر اخلاق های گاه و بی گاهش. هر چه بود به خوبی میدانست دیگر نمیتواند زنی مانند مادرم صبور و قانع پیدا کند. پدر حتی در زمانهای جوانیش چندان تن به کار نداده، در اولین فرصت دستمال به سر میبست و سردرد و بیماری را بهانه کرده مهیای استراحت و دراز کشیدن می شد. گه گاه لحاف و دشک پدر جمع میشد و بیشتر اوقات در اتاقش روی زمین پهن بود با آن متکاهای بزرگ روکش مخمل قرمز که همیشه برایم عجیب به نظر میرسید که باید تعدادش چهار تا پنج عدد میشد.