دانلود رمان سیاه نمایی pdf از مریم پیروند
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه، درام، مافیایی
الوند پسری که حاصل یه رابطهی نامشروعه و چون همه اقوامِ پدرش بهش لقب حرو*مزاده دادن، سالهاست خانوادهشو ترک کرده و برای خودش یه زندگی عجیب و پرماجرا درست کرده، زندگی که پر از آدمهای جورواجور با شغل و سیاستهای کثیفه… توی کارهاش از یکی رقیبهای بزرگش ضربه میخوره و سعی میکنه برای تلافیِ کارش، به تک دخترِ اون شخص نزدیک بشه، دختری که از چند و چونِ کارهای باباش اطلاع داره و حاضره برای نجات جونش، حتی خودشو قربانی کنه…
رمان پیشنهادی:
دانلود رمان شیرین بی فرهاد
قسمتی از رمان
لبخند زد… اینو به عنوان یه شانسِ بزرگ در نظر گرفتم… همین که اون مشتاق شده به این رابطه ادامه بدیم و یه جورا یی دُم به تله م داده، منو راضی می کنه… شام رو با هم خوردیم و در کنارش بیشتر حرف زدیم… تمام چرت و پرت هایی که از مقاله ی زمین شناسی امروز مطالعه کرده بودم، با یه حالت فلسفی براش حرف زدم تا عمیق تر توی نقشم فرو برم… در مورد خانواده م پرسید و من دروغ های بی شتر ی رو همراه با شامش به خوردش دادم… وقتی زمانمون تموم شد تصمیم گرفتم به ساختمونِ مطبش ببرمش…
اینبار که روی موتورم نشست، من اونو شبیه یه مومِ نرم شده تو دستم تصور کردم… راحت تر بود و خوشبینانه و آزادتر به رابطه مون نگاه می کرد… دستاش رو محکم دور کمرم پیچونده بود و عالوه بر اون سرش رو بینِ دو کتفم حس می کردم: – سورن… می شه سرعتشو بی شتر کن ی؟ – عجله داری ؟- نه… هیجانشو دوست دارم… – پس محکم بچسب… محسن پرونده رو روی پام گذاشت و به طرف آشپزخونه رفت… لیوانِ چایی برای خودش پر کرد و پرسید: – چایی میخوری ؟ – من خوردم، بریز بیا…
در حین ریختنِ چای برای خودش، شروع کرد به توضیح دادن: – دیشب با اسکندری سرِ قرار نرفته… تمام دیروز ول بوده تو خیابون ها با دوستاش کورس بسته… اینجور که بدش میاد، دخترِ سر به راهی نیست که گوش به زنگِ باباش باشه… قشنگ معلومه افتاده تو نخِ یه دندگی… – یعنی میگی خودش راضی نیست زنِ اسکندری بشه؟ – تو نگاش کن ببین با همچین فیس ی کم داره، بره زنِ اون پیرپاتال بشه !! ابروهام رو باال دادم و پرونده رو باز کردم… به عکس هاش زل زدم… عکس های زیادی ازش بود… یه دخترِ زیبا و لوند که نشون میده به آزادی و هیجانش بیشتر از هر چیزی اهمی ت میده…
از طرز لباس پوشیدنش تو مهمونی ها گرفته و پسرهایی که دور و برش بودن و کنارشون عکس انداخته بود… – گنگِ گنگ…
محسن خندید و قاشق رو توی چای نباتش دور داد: – حس میکنم باباش میخواد از شرش راحت شه که قولشو داده به
اسکندری ، و اِال ای ن نا…، یه سوت بزنه بگه میخوام ازدواج کنم، کلی آدم خواستگارش م یشن… خودمم یکیشونم… چپ نگاهش کردم: – شیدا بفهمه ت…. کباب میکنه به زور میده بخوریشون. روی مبلِ مقابلم نشست و با آه خسته ای نالید:
– تویِ نکبت با ای ن همه کاری که رو سرش ریختی مگه میذاری ببینمش… از آخرین باری که دیدمش نمیدونم چقدر گذشته!