دسترسی به رمان ۳۶۵ روز اثر گل اندام شاهکار دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
در اوایل سال ۱۳۹۷ گل اندام شاهکار شروع به نوشتن نامههایی کرد که هیچ وقت به دست صاحبش نرسید. این مجموعه شامل ۲۹ عدد عشق نامه است که در ۳۶۵ روز نوشته شده است. وی در نامههایش خودش را کنار معشوقاش تصور میکند. گاهی آنقدر خودش را نزدیک به او احساس میکند که میتواند خانوادهای خوشبخت را در کنار او به تصویر بکشد. نویسنده در این مجموعه به روزهایی که پا به پای معشوقاش پیر میشود اشاره میکند. به زنی که زنانه پای مرد زندگیاش نشسته است و زایندهی عشق است …
نمونه ای از نثر رمان ۳۶۵ روز
۲۱- دلش میخواست دریا را کنار من ببیند. در ساحل قدم بزند صدف جمع کند. به کشتیهایی که در آب لنگر انداختهاند خیره شود. در انتظار غروب آفتاب به آسمان خیره بماند و سرش را به شانههای من تکیه دهد. دلش میخواست هر شب دو بشقاب سر میز شام بگذارد کازابلانکا را با من نگاه کند، چای و قهوهاش به راه باش کیک خانگی را هر شب با دستان من از فر بیرون بیاورد. موهایش را به سلیقهی من رنگ کند و دامن گل داری را که به تازگی خریده بود برایم بپوشد و برقصد… تمام اینها را بارها در نامههایش برایم نوشته بود و من به نامههایش به سلام و احوال پرسیها به دست خط بد قوارهاش و به خط خوردگیهای کاغذش
عادت کرده بودم. هربار بیتفاوت کاغذش را مچاله میکردم و یک گوشهی اتاق میانداختم و به آرزوهای سادهاش میخندیدم با خودم میگفتم من میخواهم تمام دنیا را ببینم ولی او میخواهد فقط به دریا نگاه کند و سرش را به شانههای من تیکه دهد… برای من برقصد و دامن گلدار بپوشد… من کیک را از فر بیرون بیاورم و او چای و قهوه بریزد و با همدیگر کازابلانکا را تماشا کنیم. چه آرزوهای مسخرهای وقتی آخرین نامهاش به دستم رسید، به جای سلام و احوال پرسیهای همیشگی نامهاش را با خدا حافظی شروع کرده بود. دیگر نمیخواست دریا را کنار من تماشا کند و صدف جمع کند. غروب آفتاب برایش دلگیر بود.
نگاه کردن به کشتیهایی که در آب لنگر انداختهاند هم برایش منظرهی قشنگی به نظر نمیرسید چای یا قهوه را دوست نداشت و میگفت کمخونی میآورد و از کیک خانگی بیزار بود. کازابلانکا دیگر فیلم محبوبش نبود. دامن گل دارش را به دختر همسایه بخشیده بود و چند تار موی سفید لابه لای موهایش پیدا شده بود… دیگر نمیخواست سرش را روی شانههای من بگذارد… قطرهی اشکی ریخته بود و جوهر پس داده بود… دیگر نامهاش را تمام نکرد. دلم نیامد حرفهایش را مچاله کنم. نمیدانم چرا ولی میخواستم آخرین نامهاش را به یادگار نگه دارم… وقتی کاغذ را تا کردم پشت برگه با همان ادانته نه بد قوارهی همیشگیاش نوشته بود …
با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان ۳۶۵ روز
اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید