دانلود رمان کلاغ سفید در مرداب pdf از بهار سلطانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،خانوادگی،اجتماعی
دلانا طی یک سفر، وارد بازی جدیدی از زندگیش میشه و
برای فرار از خانواده متعصبش، به اون سفر ادامه میده و قصد میکنه
در شهر جدید بمونه. اما هیچوقت فکرشو نمیکنه که سرنوشت
قراره بازیهای زیادی رو سرش بباره.
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان قاموس
دانلود رمان پگاسوس
بخشی از رمان
آذرفر به دختر نزدیک شد و لبخندی گل و گشاد روی لبش نشست. – فکر نمیکردم حتی تا وقتی بخوام از ایران خارج بشم باز همراهیت میکنم!
دلانا ساکت بود و همچنان نگاهش به جلو! آذرفر حالا روبروی دلانا ایستاده بود. دستانش را فرو کرد توی جیب شلوار پارچهای اسپرتش
– من احترام ویژهای قائلم برای مادرت…شاید چون خونوادهاش رو میشناسم. حرفهای جدید اذرفر، دلانا را برآشفت؛ اما سعی کرد آرام باشد
میان گردش نگاههای آذرفر به او. گونههای آذرفر میان تاریکی درخشید. – به خواست مادرت تو شرکت استخدامت کردم…
بعدشم زیرنظر اون همه کار برات انجام دادم از فرستادنت به لاوان تا پیشنهادای کاری بعدت! دهان دلانا از هم باز شد، آنهم به خاطر حیرتی که کرده بود!
چرا آنروزها همه اتفاقات شوکآور برای او میافتاد!؟ اذرفر خرده سنگی را با نوک کفشهایش به سمتی پرت کرد و خونسرد و اطمینانبخش گفت:
– نمیخواد از من بترسی… تو این سفر میتونی به عنوان همسفر باهام باشی و به عنوان یه دوست ازم کمک بخوای!
اینجا نه رئیست هستم، نه همکار! من همه کارامو کردم اینجا…حالا فقط این برام مهمه برم برسم به زن و بچهام! دلانا هنوز ساکت بود.
گونههایش گل انداخته بود، نه به خاطر سرما و برودت هوا، بلکه به خاطر شرمی بود که یکباره به تنش رسوخ کرد! او اذرفر را خوب نشناخته بود و
مدام توی سرش با او میجنگید؛ چون او را مسبب تنفر ایجاد شده عطا نسبت به خودش میدانست…امااکنون آذرفر حقیقت ماجرا گفته بود برایش!
تمام آن کارها به تأیید پروانه( مادرش) انجام شده بود! – پاشو بریم داخل…الانه که صدای پدربزرگم دربیاد! لبخند کمرنگی روی لب دلانا ماسید و گفت:
– خیلی مهربونن! فکر نمیکردم همچین آدمایی هنوز تو این سرزمین باشن! اذرفر خندید و قبل از اینکه حرفی بزند،
صدای بلند مادرخواندهاش را شنید که میگفت سفره شام را انداخته، بروند داخل شامشان را بخورند!
دلانا دنبال آذرفر به راه افتاد و داخل خانه شد