دسترسی به رمان آواز اجساد بیگور (بخوان، دفن ناشده، آواز بخوان) اثر جسمین وارد دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
جسمین وارد، نویسندهی مطرح و پرافتخار اهل آمریکا، در کتاب آواز اجساد بیگور، ماجرای زنی سیاهپوست را روایت کرده که پس از آزادیِ همسر سفیدپوست خود از زندانِ ایالتی، به همراه دو فرزند خویش، برای دیدار او عازم سفری پرماجرا میشود …
نمونه ای از نثر رمان آواز اجساد بیگور
دیشب بعد از آنکه با مایکل تلفنی حرف زدم و آخرش گوشی را گذاشتم، به گلوریا زنگ زدم و یک شیفت دیگر گرفتم. گلوریا صاحب باری خارج از شهر است، باری در جنگل که من در آن کار میکنم. اینبار دخمهای است که با بلوک سبک و تخته سه لایی سرهم شده، با رنگ سبز. اولین بار که آنجا را دیدم، سواره با مایکل به بالادست روستا به سمت رودخانه میراندم. زیر روگذری در جاده پارک کردیم، روگذری که از فراز رودخانه میگذشت و بعد آنقدر پیاده رفتیم تا به جای خوبی برای شنا رسیدیم. پرسیدم این چیه؟ و اشاره کردم. فهمیدم که خانه نیست، هرچند آن بنا زیر درختان کم وبیش ناپیدا بود. روی علفهای شنزار کلی ماشین پارک شده بود. مایکل گفت
اونجا کولد درینکه و تنش بوی گلابی نرسیده میداد و چشمهایش مثل طبیعت اطراف سبز بود. گفتم شبیه بارکس اند کوکه؟ بله گفت مامانش با صاحب آنجا هم مدرسهای بوده. سالها بعد از اینکه مایکل به زندان رفت، به مامانش زنگ زدم و وقتی به جای جوزف بزرگ خود او گوشی را برداشت خدا را شکر کردم. اگر جوزف بزرگ گوشی را برمیداشت، به جای حرف زدن، گوشی را رویم قطع میکرد، روی کاکا سیاهی که پسرش از او بچه داشت. به مادر مایکل گفتم به کار نیاز دارم و پرسیدم میتواند با صاحب آن بار در مورد من حرف بزند. این چهارمین گفت و گویمان بود. اولین بار وقتی تازه با مایکل قرار میگذاشتم با او حرف زدم، دومین بار
وقتی جوجو به دنیا آمد و سومین بار وقتی مایکلا به دنیا آمد. با این حال، رویم را زمین نینداخت و بعد گفت که باید بروم آنجا، به کیل به آن منطقه دور افتاده، همانجا که مایکل و والدینش اهل آنجا بودند، همانجا که آن بار هست و گفت که باید خودم را به گلوریا معرفی کنم؛ من هم همین کار را کردم. گلوریا سه ماه آزمایشی مرا استخدام کرد. وقتی با خنده به من خبر داد که نگهم میدارد، گفت تو سخت کوشی و میخندید. خط چشمش پررنگ بود و وقتی میخندید، پوست کنار چشمهایش شبیه بادبزنی پرنقش و نگار میشد. گفت حتی سخت کوش تر از میستی هستی که همین نزدیکی زندگی میکنه. بعد با حرکت دست خواست به بار بروم …