رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
مطالب محبوب
رمان چراغ‌های آبی یوکوهاما

دسترسی به رمان چراغ‌های آبی یوکوهاما اثر نیکلاس اوبرگان دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)

نیکلاس اوبرگان در کتاب چراغ‌های آبی یوکوهاما به روایت داستان بازرسی به نام ایواتا می‌پردازد که با همکارش ساکایی بر پرونده‌ی قتلی عجیب‌ و غریب به نام «خورشید سیاه» کار می‌کند. قتلی رازآلود که قاتل در آن کوچک‌ترین تلاشی برای پاک‌ کردن شواهد از خود نشان نداده و ساعت‌های مدید در خانه باقی مانده است …

نمونه ای از نثر رمان چراغ‌های آبی یوکوهاما

در طبقه هفتم اداره پلیس ستاگایا، ایوانا بیرون اتاق بازجویی نشسته و باند و چسب زخم را روی سرش فشار می‌داد. ازاوا را در آن سوی شیشه اتاق می‌دید که تنها پشت میز فلزی بازجویی نشسته بود. ساکایی کنار ایوانا نشست و قهوه ای را که از دستگاه خریده بود به دستش داد. -باید باندش رو عوض کنی. -خوبم این قهوه از اون یارو خطرناکتره. -یه مورد دستگیری، بعد هم یه فصل کتک از همچین کوتوله‌ای اون هم درست روز اول، رکورد زدی. -ساکایی برو خونه. ساکایی همان طور که دهانش در قهوه بود آرام زد زیر خنده. -ولی یه خبرهایی دارم که حالت رو جا می‌آره. -جداً! -شوخی داریم؟ ایوانا سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست.

-این هم از مخاطرات شغلیه دیگه، کیوتا رو با خودت آوردی؟ -نه. اما اون یادداشتی که توی تقویم کائه شیرو نوشته بود یادته؟ فکر کنم فهمیدیم اون یارو الف کیه یه یارویی به اسم ایجیری که توی همون محله، پول نزول میده. -کائه شیرو ازش نزول گرفته؟ -والا، یارو حاضر نشد حرف بزنه من هم به جرم اینکه همکاری نمی‌کرد آوردمش. بعد با کلاهش به اتاق بازجویی دوم اشاره کرد مرد ریشوی درشت و قرمز پوشی در اتاق قدم میزد و بی تابانه سیگار می‌کشید. -معلومه قراره بهمون خوش بگذره. -اتفاقاً من از آدم های ادا و اصولی خوشم میاد بریم تو؟ ایواتا غرغری کرد. ساکایی قهوه‌اش را در سطل آشغال انداخت و ایستاد. به نگهبان اشاره‌ای

کرد و در اتاق باز شد. ایواتا به ساکایی نگاه کرد که پیراهن سفیدش یگانه چیز تمیز در آنجا بود. قیافه ایجیری را هم دید که به محض دیدن زنی در برابرش گل از گلش شکفت. ایواتا زیر لب گفت: حالا کجاش رو دیدی. چشمانش را بست و سعی کرد تپش درد در جمجمه‌اش را موقتاً از یاد ببرد. به درون لیوان قهوه‌اش نگاهی انداخت و چهره خودش را در میان دایره سیاه دید. -هرچه بادا باد. لیوان و باندپیچی زرد و سرخ را در سطل انداخت و به نگهبان اتاق بازجویی ازاوا اشاره کرد. در با صدایی باز شد و هرم گرما به صورت ایواتا خورد. ازاوا سر بلند نکرد. شانه‌های خودش را در بغل گرفته بود که علامت غم زده آدم‌های گرفتار در سلول …

با رمان بوک همراه باشید و این رمان را بخوانید: رمان چراغ‌های آبی یوکوهاما

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 17 بازدید
  • برچسب ها:
مطالب مرتبط
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.