دانلود رمان تعبیر بیداری pdf از رزا دهقانی پور برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
حَوا میمیرد. قلبش از کار میایستد و از خواب بیدار نمیشود. فرزندانش جمع میشوند دورِ هم، فرزندانی که از او زخمخوردهاند؛ آدمهایی که حالا نمیدانند بابتِ مرگ او چه حسی باید داشته باشند. آنها میخواهند گذشته را با حوا دفن کنند و افشای رازها، به آنها میفهماند که هرگز نمیشود گذشته را دفن کرد …
سرش را از روی لبه مبل برداشت. کسی دورش پتو خانه پیچانده بود. خانه تاریک بود و صدای هوهوی باد پیچیده بود در تیک تاک ساعت. به کاناپهی خالی نگاه کرد و نگاهش رفت روی ساعت. هفت نشده بود. پردهی بالکن کشیده شده بود و مه رو نمیتوانست موبایلش را پیدا کند. از سپهر هم خبری نبود. تقریباً تمام شب را تب داشت و دیروز هم چیزی نخورده بود. سوپی که مهرو درست کرده بود، دست نخورده رفته بود ته یخچال. به کاسه آب و پارچهی رنگ و رو رفتهی
کنارش نگاه کرد اصلاً کی خوابش برده بود؟ سپهر کی بیدار شده بود؟ توی این سرما کجا رفته بود پسرک روانی؟ گردن خشک شده اش را مالید و بلند شد. موبایلش کنار تلویزیون بود کلی پیام نخوانده داشت؛ از آتوسا و آرش گرفته تا گندم و آبان و بهرام ماری زنگ زده بود. پروانه زنگ زده بود و هم پیام داده بود. یکی یکی ردشان کرد. اول باید سپهر را پیدا میکرد بعد جواب احوال پرسی ها را میداد. این همه آدم نگران آن دیوانه بودند؟ به موبایلش زنگ زد میدانست جواب
نمیدهد اما به هر حال باید از یک جایی شروع میکرد. نور زیر کاناپه را که دید، خم شد و موبایل سپهر را برداشت. از شانس خوب مه رو، جایش گذاشته بود مه رو به اسم خودش نگاه کرد. سپهر یک ایموجی کنارش گذاشته بود؛ ایموجی ای شبیه یک شیمیدان بی رمق، خندید. دستش را روی دیوار کشید و لامپ را روشن کرد تازه متوجه در نیمه باز اتاق سپهر شد خیز برداشت طرفش به امید اینکه توی اتاق ببیندش. ولی اتاق هم خالی بود. دست کشید میان موهای کوتاه درهم …