دانلود رمان دردانگ pdf از اسماء کرمی پور برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ماهِل دختری اهل سیستان و بلوچستان (که توسط یه گاندو یکی از دستاش رو از مچ از دست داده) توی خانواده ای به دنیا اومده و بزرگ شده که چند همسری برای مردان مشکلی نیست… ماهل با نریمان (مردی که همسرش رو طلاق داده و یه دختر داره) یک مجموعه حیوانات رو توی شهر خودش بنا کرده و اداره میکنه… به تازگی دکتری به اسم بالاچ ریگی به منطقه اومده که به بهونه ترمیم دست مصنوعی ماهل، قصد نزدیکی به او روداره… از طرفی دیگه جدگال پسر فعال و باهوشیه که برای بهتر شدن مجموعه، به تازگی استخدام شده و…
مطمئنم که او مرا شناخته هر دو بار چهره ام را کامل دیده است هم در شرکت عمران، هم آن روز در جاده. دیگر جای ماندن نیست باید برگردم. اصلا من اینجا چه کار میکنم؟ وای سودابه… نکند سودابه هم از طرف همین مرد مامور شده که به زندگی نورالدین نفوذ کند؟ حتما عمران از شرکت اخراجش کرده و او هم میخواهد با کمک دختر عمویش، زندگی برادرم را از هم بپاشد و تلافی کند ولی آخر چرا نور الدین؟ چرا عمران نه؟ -حالتون خوب نیست؟ -چطور مگه؟
صدایم کمی میلرزد امیدوارم متوجهش نشده باشد. -انگار رنگتون پریده. دستی به لبه شالم میکشم. -از گرمای هواست. -میخواین براتون آب بیارم؟ سرم را سمت کیفم میچرخانم و سعی میکنم به صدای لعنتی اش فکر نکنم. -نه نیازی نیست. فقط میخواهم زودتر از مقابلش فرار کنم. از کیفم یک بروشور بیرون می آورم از همان ها که به دکتر هم داده ام. دلم نمیخواهد اما به سمتش میگیرم و میگویم: اگر وسیله برای رفت و آمد ندارید، مسیرش طولانی و خسته
کننده میشه فکرهاتونو بکنید و اگر مایل بودید که کار توی مجموعه ما رو شروع کنید باهامون تماس بگیرید. از کنارش عبور میکنم و با قدم هایی بلند و سریع به سمت ابتدای کوچه برمیگردم گوشی را از جیبم بیرون میآورم. تمام مدت صداها را ضبط کرده است. برای ضبط کردن صدای سودابه روشنش کرده بودم و حالا گفت و گویم با این مرد هم ضبط شده است. صدای ضبط شده را ذخیره میکنم و سریع به صفحهی تماس ها میروم شمارهی عمران را میگیرم …