دانلود رمان قبله گاه شیطان pdf از آرمیتا فسایی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من گلبرگم، شب زایمانم از خونهی شوهرم فرار کردم چون میخواست تو اون وضعم بهم دست درازی کنه. نیمه شب با ماشینی تصادف کردم که صاحبش دکتر خوش قد و بالایی بود که من رو برد خونش. طلاقم رو گرفت و برای این که تحت حمایتش باشم من رو صیغه کرد. قرار نبود بینمون اتفاقی بیوفته ولی …
پشت درب عمارت ایستاد و آرام بازش کرد. همانطور که حدسش را میزد مهرسا با دو خودش را بهش رساند و با ذوق بالا و پایین پرید. -خوش اومدی داداش! کفشهایش را با اخم از پا درآورد و صندلهایی که مهرسا برایش آورده بود را پا زد، کلیدش را به جا کلیدی کنارش آویزان کرد و لبخند تصنعی روی لب هایش نشاند و مهرسای منتظر را به آغوش کشید. -قربونت برم فندق من! خوبی؟ خودش را از آغوش امن برادرش بیرون کشید و با بغض لب برادرش بیرون زد.
-بعد از ماه ها داداشم و دیدم توقع داری خوب نباشم؟ رادمهر با عشق دستی به موهای کوتاه و قهوه ای رنگ خواهرکش کشید و با دو انگشت سبابه و میانی لپش را به آرامی کشید. -فدات شم. نگاهی به پشت سر مهرسا انداخت و دستش را روی شانه و دستش را رو دخترک قرار داد. -مهری خونهست؟ -اوهوم اتفاقاً منتظرته. اخم هایش مجدد درهم فرو رفت و با حلقه کردن دستش دور شانه مهرسا اورا به طرف جلو هدایت کرد و هر دو سمت پذیرایی رفتند. با دیدن مهری و گوهر
خاتون که درحال چیدن میز شام بودند، فشار دستش را دور شانه مهرسا بیشتر کردو سکوت را در آن موقعیت جایز دانست. -مامان مهری ببین کی رسیده! مهری آرام و متین به طرفشان چرخید و لحظه ای با دیدن رادمهر چشمانش برقی زد و لبخند زیبای روی لب هایش نقش بست. چند قدم جلو رفت و روبه رادمهر لب زد: -خوش اومدی پسرم! رادمهر دندان هایش را روی هم سایید و چیزی نگفت. مهری اما با دلتنگی بسیار و لبخندی به بزرگی ذوقش چند قدم دیگر جلو رفت …