دانلود رمان بوی موهایت چند pdf از آذین بانو برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
همه افرادی که با او نسبت خونی نزدیک داشتند جمع شده بودند خانه شان. صدای همهمه و حرف هایشان تا اتاق خواب هم شنیده میشد. دوست داشت می رفت بیرون و تک تک شان را از خانه بیرون می کرد، اما می دانست با حضور پدری که حرف مردم برایش از هر چیزی مهم تر بود چنین اتفاقی غیر ممکن بود. مادرش طبق معمول همیشه اول در را باز کرد سرش را داخل آورد و در نهایت پرسید: اجازه هست بیام تو؟ خنده اش گرفت. سر تکان داد: شما که تا اینجاش رو اومدی بقیه اش رو هم بیا دیگه…
سه شنبه عصر وقتی از سرکار برگشت خانه از هرانوش خواست تا همراهش برود و کمی خرید کند هرانوش غمگین نگاهش کرد به نظرش بهترین موقعی بود که می شد از رفتن شانه خالی کند، معترض گفت: من که گفتم نمیام. خب قبول کن اینجوری نه من آبرو تو رو میبرم جلو دوستات نه خودم به اجبار سر و تیپی هم میزنم که دوست ندارم. معین داشت نگاهش می کرد. متعجب با استیصال اگر فقط یک کلمه ی
دیگر حرف میزد، بقی میزد زیر خنده. دست گذاشت روی چشم هایش و یکی دو بار آرام زد روی پیشانی خودش: بسه هرانوش بسه دختر چقدر فکر و خیال میکنی. من چه کار به سر و تیپت دارم آخه. گفتم بریم یه کم خرید کنیم خوراکی تنقلات، این هایی که دارن میان دعوت منن پس باید براشون تدارک ببینم همین دیگه نشین برا خودت فکر و خیال بی ربط کن. داستان سرایی کن. اوکی؟ هرانوش حرفی نزد عوضش سریع آماده شد.
هرچیزی که به نظرشان لازم میآمد خریدند.نایلون های خرید را داخل صندوق و روی صندلی های عقب جا دادند. معین که استارت زد هرانوش با من من پرسید؛ میشه من نیام؟ معین راهنما زد و از پارک بیرون آمد نگاهی به طرفش کرد و جدی گفت: نه نمیشه باید همراه من باشی که خیالم راحت باشه. خودم تو خونه ام دو قطره بارون که میزنه میترسی وای به حال اینکه دو روز بخوام نباشم، هوا رو که میبینی بارونه….