دانلود رمان کافه آگات pdf از زهرا بهرامی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
زندگی کیارش کامیاب به دنبال حرکت انتقام جویانه ی هومن، سرایدار ویلای پدرش با زندگی هانیه، خواهر هومن گره می خوره…
شیشه را بی توجه به سرمای استخوان سوز هوا تا ته پایین کشیدم پیچ های جاده چالوس باعث تهوعم شده بود. همه قصد داشتند یک روز دیگر هم بمانند اما من که ساز برگشت زده بودم شهاب هم بخاطر من تصمیم گرفت بازگردد به دنبالش مرسده و مانلی بودند که گفتند تهران کار دارند و اینطور شد که حالا همگی در مسیر برگشت بودیم. مرسده: این فلش رو بزن شهاب صداشم زیاد کن که تو این جاده و
این هوا خوراکه. آه از نهادم برخاست الان حتی حوصله ی وز وز مگس را هم نداشتم، سرم را به پشتی صندلی چسباندم. نگاهم در انعکاس چشمان مانلی روی آینه ی بغل ماشین گیر افتاد. صورتش سرد و بی حالت بود بینی ام را بالا کشیدم و در قطع این ارتباط چشمی زودتر عمل کردم دیگر این توجهات حسی را در من به تکاپو وا نمی داشت دیگر ضربان قلبم را دست کاری نمی کرد. از آن عشق آتشین و صد البته میرا،دیگر
اثری نمانده بود. خودش اینطور خواست.خودش با دستهای خودش، شاهرگ احساس مرا زده بود! شهاب پیشنهاد آش داد و با استقبال دخترها روبرو شد. پس روبروی یک آش فروشی نگه داشت و همه پیاده شدیم. مه جاده و نم باران حال خوبی داشت مرسده و شهاب پیش افتادند و مانلی خودش را به من رساند: کیارش؟ سرم را به چپ چرخاندم و پرسشگر به او چشم دوختم. بازدم حجیمش در هوا تبدیل به هاله ای سفید شد…