دانلود رمان رج زدن های زندگی pdf از Moon_shine برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ماندنی همیشه رج میزنه… زندگیش رو… کمربند ها رو… تارهای بی کسی دار قالی رو… شاید هم محبت های گاه و بی گاه توحید پسر مهربون و با غیرت همسایه رو.. عاشق خورده شیشه های براق روی دیواره وذهنش پراز سوال.. چرا خط های مساوی کمربند روی گوشت تنم میشینه و بعد از چند وقت کبودی ها از روی دست وپام میرن بازهم درد توی ذهنم میمونه… تو میدونی توحید…؟
این روزها… روزهام شده رنگین کمونی… پر از رنگ… رنگ و وارنگ… پراز نور… کاش میدونست تمام ذهنم پر از دختری با دامن چیت گلداره که وقتی روی پله ها پخشش میکنه ادم فکر میکنه به یه دنیا رنگ خیره شده… قلم که تو دست میگیرم ناخواسته اسم ماندنی روی برگه نوشته میشه… ماندنی… ماندنی چه جوری میتونی تو چشم های عاشق من اینقدر خواستنی باشی؟… دفترچه خاطراتم رو باز میکنم…
سر تا تهش پر از اسم مقدس ماندنیه... خدایا این احساس قشنگ… انقدر لطیفه که همیشه میترسم… میترسم که یه خواب باشه… یه خیال… یه وهم… یه رویا… شب هام پر شده از نگاه ماندنی… از چشم های براق ماندنی... صفحهء اول دفترم رو میارم و با خودکار مشکی مینویسم… بهترین چیز رسیدن به نگاهیست… که از حادثهء عشق تر است…
یاد ندارم شبی بی فکر ماندنی سر شده باشه… ولی حالا…
شب و روز فرقی نداره… تمام ذهن من شده پر از اسم ماندنی… وقتی مصطفای بی پدرو مادر کتکش میزنه… خون رگ هام به جوش میاد… کاش مامان جلومو نمی گرفت… کاش به روح بابام قسم نمیداد که نرم… اگه قسمم نمیداد… مطمئنا یه بلایی سرخودم یا مصطفی میاوردم… واقعا به چه حقی دست روی ماندنی من بلند میکنه؟ حق نداشت… به هیچ عنوان حق نداشت… به همهءوجود من دست بزنه…