دانلود رمان آدمای شهر حسود pdf از ماهور ابوالفتحی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
یه دخترِ یتیم هیجده ساله که با خالهاش زندگی میکرد، شد عروسِ حاج احمد سیف، مردی که یه دنیا سرش قسم می خوردن ولی رضا این دختر رو نمیخواست! چون زنش تازه مرده بود؛ چون یه بچهی یه ماهه رو دستش مونده بود ولی بهش احتیاج داشت و کمکش کرد و کم کم این دختر شد همه چیز پسر حاجیمون…
آرومم! یه طوری یه حالی که هیچ وقت نبودم نفس های آروم و راحت می آن و میرن و دیگه خبری از اون اضطراب وحشی و استرس خفه کننده نیست. نمی دونم چرا ولی شاید چون محیط خونشون امنه، نه؟ این آرامش حاج خانوم با اون لبخندِ پررنگش میگن اینجا جای بدی نیست و حتی اگه بد باشه از خونه ی خاله بدتر نیست. دلم میخواد بخوابم، قدر همه شبایی که بیدار بودم که نگامو دادم به در اتاق و ترسیدم
چون خاله می ترسید مدام می گفت با مرتضی تنها نباش مواظب مرتضی باش، مرتضی اومد، مرتضی رفت. من همراه زنی که فقط دو ساعته دیدمش، روی کاناپه ای نشستم که نه مدرنه نه قدیمی فقط این ویژگیش به چشم می آد که سفیده که تمیزه که آرومم میکنه. حاج خانم به آلبوم گذاشته جلوم که حوصله ام سر نره و خب نمیره.انگار خودش مدام در حال رفت و آمده میگه خب میخواد واسه ناهار سنگ تموم بذاره
چون من اومدم عروس گلش! عجیب نیست؟ از آسمون فرشته گذاشته خدا تو زندگی من؟! _”میگم کمک میخواین؟” میگه ” الان نه شما مهمون منی امروز.” لبخند میزنه حس آدم بودن بهم دست داده بعد چند سال بعد… فکر میکنم از اولین روز زندگیم کسی بهم احترام نگذاشته و این اولین باره، خب طبیعیه که خوشم بیاد! می پرسم: -حاج خانوم من میتونم بخوابم؟ گیج نگام میکنه میگه:- آره مادر، بیا راهنماییت کنم.