دانلود رمان سپتامبر بی باران pdf از ویلیام فاکنر برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
یکی از داستان های کوتاه فاکنر که در هر خوانش، ایده های تازه ای به ذهن خواننده متبادر می کند، داستان «سپتامبر بی باران» است. این کتاب شامل هفت داستان کوتاه از فاکنر است.
صدای ریزش آب را در داخل وان می توانستم بشنویم. به عیدی هائی نگاه می کردیم که مامان توی کاغذ رنگی بسته بندی و یا بالای تختمان آویزان بود اسم یک یک مان را روی آن نوشته بود تا وقتی بابا بزرگ می خواهد آنها را از درخت کریسمس جدا کند راحت باشد و بداند کدام عیدی مال کیست. برای هر کس بجز بابا بزرگ یک عیدی خریده بودند. مامان می گفت بابا بزرگ بزرگتر از آن است که کسی به او عیدی بدهد.
گفتم: «این عیدی توست» «روزی» گفت: البته که مال منه ولی حالا همانطور که مامان بهت گفت بیا برو توی اون وان» گفتم: «میدونم توی اون بسته چیه. اگه بخوای می تونم بهت بگم». «روزی» نگاهی به عیدیش انداخت و گفت: «فکر کنم میتونم اینقدر صبر کنم تا موقعش بشه و اونا خودشون بهم بدن». گفتم: «اگر یه پنج سنتی بهم بدی بهت میگم توش چیه». «روزی» باز نگاهی به عیدیاش انداخت وگفت: «فعلن
که پنج سنت پول ندارم ولی صب عید که آقای «رودنی» یه ده سنتی بهم بده میتونم بدم گفتم: «ولی اون موقع خودت میدونی که توی اون بسته چیه و دیگر بهم پول نمیدی اگه راس میگی حالا برو از مامان یه پنج سنتی قرض کن». پس از آن روزی دستم را محکم گرفت و گفت: «بیا برو اگه توی اون وان خودتو بشور همش حرف پول میزنی! می ترسی بیست و یک سالت بشه و حسابی پولدار نشی دنیا به آخر برسه….