دانلود رمان خاتمه بهار pdf از الیف شریفی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
این داستان روایتگر زندگی پسری مزدیسنایست* که به دلیل مشکلات روحی که در سن بیست سالگی به خاطر مرگ مرموز خواهرش برایش به وجود آمده، به مدت شش سال به سرزمین مادریاش، روسیه میرود. داستان از جایی شروع میشود که آراه به ایران باز میگردد و زندگی جدیدی را شروع میکند.در این میان،عاشق دختری مسلمان میشود و اینکه او خبر ندارد که این دختر،همان طعمه پدرش برای یک بازی سراسرخطر و ریسک است!
آلارم گوشی اش را خاموش کرد و روی تختش نشست.چشمهایش را کمی با دست فشار داد و از جایش بلند شد. آبی به دست و صورتش زد و لباس های اتو زده و رسمی اش را پوشید و به پایین رفت. سر میز که رسید، نازچهر هول گفت: سلام آقا صبح بخیر. چای میخورید یا قهوه؟ آراه دستش را به سمت نانی برد تا لقمه ای بگیرد، اما تا یادش اومد پول این نان از کجا می آید، دستش را پس کشید و با اخم گفت: -از اون شیری که آورده بودم یه لیوان بده لطفا!
نازچهر سریع اطاعت کرد و لیوانی شیر برایش ریخت. آراه تشکر کرد و آن را سر کشید و با خود گفت، خوب شد حداقل دیروز برای خودش شیر خریده بود! از جایش بلند شد و به سمت نشیمن رفت تا کیفش را بردارد که حرف های مردی توجهش را جلب کرد: بله همینطوره. همسرش زن پولداریه و نصف سهام یکی از شرکت ها به نام اونه. دو تا دختر داره و فکر کنم یه بیست سه و بیست ساله ای باشن. خودش هم الان ایران نیست، ولی فکر کنم به زودی برگرده.
علاوه بر ما، به چند تا گردن کلفت دیگه هم بدهی داره. اون عملیات ناموفقش بدجوری همه چیزش رو بهم ریخته. به علاوه، کنار کشیدنش بدترین تصمیمش تو اون موقعیت بود. صدای مهبد در گوشش پیچید:اطلاعاتت خوب بود.مسلما با داشتن یه خانواده، اونقدر احمق نیست که فرار کنه.آراه که از یواشکی گوش دادن خسته شده بود، وارد نشیمن شد.مهبد از دیدن ناگهانی آراه، بطور محسوسی هول شد. سرسری با آن مرد خداحافظی کرد و مرد از خانه خارج شد.