دانلود رمان بن بست عاشقی pdf از مریم سلطانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان در مورد یه دختر به نام آرام که برای فرار از تقدیر و سرنوشتی که بزرگترها میخوان براش رقم بزنند راهی دیار مادری میشه.. خانواده و بستگانی که بیست سال به خاطر طرد شدن مادرش از اونا بی خبره… اونجا با استقبال بی نظیر خانواده مادرش روبرو میشه و همون جا هم از گذشته مادر که کم و زیاد ازش می دونسته با خبر…
هوا هنوز گرگ و میش بود ک چهارتا ماشین پشت سر هم حرکت کردند. تا برسیم تقریبا یکی دوساعتی توی راه بودیم. فکرشم نمی کردم صبح زود… این همه آدم برای ورزش و تفریح و کوهنوردی آمده باشند. ماشین ها را که توی پارکینک گذاشتیم هرکسی وسیله ای برداشت، یکی زیر انداز، یکی سبد ظرف وظروف، یکی سبد غذایکی فلاکس چای و آب و… خلاصه وسیله ها بین افراد تقسیم شد و به راه افتادند همه باشور و سر و صدا حرکت می کردند…
رضا و خانومش به خاطر دو فرزند خردسالش بچه ها را چون خسته نشن مدام دست بدست می کردند و بیشتر مواقع کولی می دادند و بقیه هم کمک حالشون بودند.. مریم هم ب خاطر بارداری که ماهای اول بارداریش رو می گذروند هراز گاهی می ایستاد و نفسی چاق می کرد که از تیررس متلک های علا دور نمی ماند و حسابی سر به سرش می گذاشت و دیگران را می خنداند.. خلاصه قسمتی از راه را بالا رفته بودیم که کم کم بین همه فاصله افتاد.
عده ای جلو افتاده بودند و عده ای ک نفسی برایشان نمانده بود عقب.. کنار مریم و الهه حرکت می کردم و کم و زیاد گوشم به حرفایشان بود ک یه مرتبه الهه چرخید طرفم: چیزی شده آرام جونم؟ متعجب نگاهش کردم: نه چطو مگه..؟ شونه ای بالا انداخت: نمی دونم والا.. باید از خودت پرسید.. از صبح یه کلمه هم حرف نزدی.. یواش یواش داری نگرانم میکنی.. لبخندی زدم وگفتم: وقتی حرفی واسه گفتن ندارم ترجیح میدم شنونده باشم بیشتر…