دانلود رمان سیزده هشتاد و نه pdf از حدیثه اسماعیلی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
آیه دختری با سرگذشت و سرنوشتی، جالب! این دختر تو بچگیش مشکلاتی داشته و ترسهایی رو تجربه کرده که بعد از بیستو یک سال نمیتونه فراموششون کنه. ترسوندن آیه تو بچگیش سرگرمی نوه های بزرگ فامیل بود و خیلیارو به خنده مینداخت! ترس هایی که شاید با روح و روان دختر،بازی کرده. سعی میکنه فراموش کنه امایکبار دیگه،تو سن بلوغش،کسی دست رونقطه ضعف آیه میذاره و دوباره زندگی اون رو درگیر میکنه..اینبار بدتر از همیشه.. اینبار احساسات هم درگیره.ولی این سال، سالینیست جز، سیزده هشتاد و نه!
همچنان به سقف خیره بودم و خوابم نمی برد. تو خاطرات بچگیم پرسه میزدم. هفت ساله که بودم، مامانم منو تنهایی با خانواده خالم به اون روستای لعنتی فرستاد. روستایی که تمامش ترس بود. تموم وجودش پر از اتفاق های ترسناک بود. یادمه یبار که تو جمع بزرگترای فامیل نشسته بودم از گذشته های اون روستا میگفتن. از اینکه چقدر ترسناک بوده…حتی اون روستا زمان هفت سالگیم هم ترسناک بود. روستایی که فقط خاندان های پولدارش،
قران تو خونه داشتن و بقیه فقط میتونستن چندبار اونو بخونن. روستایی که یک خونش هم از آهن ساخته نشده بود… یه روستای عقب مونده.. روستایی با افکار و عقاید قدیمی!یادمه انقد ترسیدم و خاطرات پنج سالگیم رو مرور کردم که شب، از ترسم نتونستم به دستشویی که تو حیاط بود برم و تو رخت خواب… یادمه تا صبح چقدر گریه کردم و فردا صبحش همین خاله ای که قربون صدقه میره بخاطر کار اشتباهم تو دهنم زد! دعوام کرد و تو اون
سرما برای تنبیهم با آب یخ دستو صورتم رو شست و مجبورم کرد رخت خوابم رو با همون آب بشورم… من دختر هفت ساله ای بودم… بچه ای که تو پنج سالگیش بخاطر تز دادن دختره بزرگ خاله، دم مردشور خونه تنها گذاشته شد و همون شب، به بهونه فرارم از پیششون دوبار سیلی خوردم از مادرم… یادمه مسخرم کردن و من تنهایی گریه کردم. یادمه من شب ها تواون روستا، بهونه ای واسه بیرون رفتن بچه بزرگای فامیل بودم و همیشه هم فراموش میشدم…