دانلود رمان در امتداد سرنوشت (جلد اول) pdf از سجاد مردومی سادات برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان در مورد چند شخصیت مختلف از چند نژاد متفاوت هست… این شخصیت ها هر یک داستانِ خاص و منحصر به فرد خود را دارند… در این بین احساساتِ شخصیِ این افراد، منجر به تصمیم گیری هایی می شود که داستان را پیش می برند… یک سرزمین از هم پاشیده… یک اهریمنِ باستانی… و یک قهرمان! کسانی که عاشق جاودانگی اند و به دنبال آن هستند؛ هرگز نمی دانند که ابدیت چه دشواری هایی را به بار می آورد…!
مردم از ترس جان خود در گوشه ای جمع آمدند و ژان… تک و تنها در همه میان سربازان تا دندان مسلح،ایستاده بود. اطراف را خوب نگریس و با خود گفت: …آ_آ… کارلای با خنده ای خبیثانه گفت: فکر کنم… کار تو دیگر تمام است… ژان…! ژان نگاهی به سربازان انداخت… و در فکر چاره بود که یک دفعه چشمش به آرابه ای چوبین، که در گوشه ی چپ میدان افتاده بود… افتاد…! دوباره نگاهی به کارلای کرد و گفت: خوب است… باهوش تر هم که شده ای!…
کارلای که کمی مغرور شده بود گفت: حیف که سرورم اجازه ی کشتنت را نداده است وگرنه… سپس نگاهی به سربازانش انداخت و ادامه داد:… نه… نباید دست کم بگیرمت… سربازان… بعد به آن ده سرباز همراهش اشاره کرد… و گفت: او را بگیرید… ناگهان با اشاره ی کارلای، تمام آن ده سرباز با شمشیرهایی برهنه به سمت ژان حمله ور شدند… ژان با آرامش خاصی پهنه ی خنجر داس مانندش را در مقابل نیم رخ راست چهره اش آورد و با چشم چپ
به سربازان کارلای نگریست… در همین موقع با سرعتی عجیب و غیر قابل پیشبینی، به سمت آنها جهیدن گرفت و خود را به آن ها رساند… دقیقاً در چند قدم مانده به آن ها، جهشی ناگهانی رو به آسمان برداشت و یکدفعه در پشت سر آن ها فرود آمد و با چالاکی تمام و سرعتی زیاد،در حالی که همه آنها به صورت آهسته حرکت می کردند؛ ساق پای همه ی آنها را زخمی کرد و بلافاصله به سمت کارلای شتافت… هر ده سرباز بدون آنکه حرکتی اضافه بکنند…