دانلود رمان صبح که بیاید pdf از کار مشترک گروه رزالیا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختری خودساخته و محکم بنا بر راز هایی که دارد مجبور به کار در شرکتی می شود که با پسر صاحب آن شرکت دشمنی دیرینه ای دارد و نقطه عطف این دشمنی دوطرفه بودن آن است به گونه ای که پسرک فکر می کند عشق اتشین خود را به خاطر ازدواج اجباری که سال ها پیش آن ها را مجبور کردند از دست داده است و حال در پی انتقامی است که روح دخترک را به لرزه در می آید اما در این میان تفاوتی هم هست که دخترک داستان خطرناک تر از این حرف هاست و حریف می طلبد…
عصرها شرکت به حالت نیمه تعطیل در می آید و فقط کسانی که اضافه کاری دارند می مانند و حاج اقا و ونداد و منی که خودم خواسته ام منشی شوم همین که پشت میز جاگیر می شوم و پلان جدید ونداد را روی میز باز می کنم بوی اوونتوس خوش بویش می .آید سر بلند میکنم . میان ابروهایش گره افتاده و موهایش مثل همیشه کوتاه و به هم ریخته است و داد میزند که مهندسی هستم که وقت ندارم موهایم را مرتب کنم. شلوار کتان مشکی
جذب و مردانه طوسی به تن دارد و استینش را تا کرده و سخاوتمندانه کل رگ و پی ساق دست ورزیده اش را به نمایش گذاشته نگاهم میرود سمت ساعت سواچ روی مچ دستش از روزی که قدم به اینجا گذاشته ام صفحه اش ترک داشته تا همین الان. چکار می کند که وقتی برایش نمی ماند تا شیشه یک ساعت میلیونی را تعمیر کند؟ و چکار میکند که ساعت میلیونی آنقدر به چشمش ناچیز می آید. دست پاچه سلام میکنم. بدون جواب به
سمت میز می آید دستانش روی میز قرار می گیرد و می گوید: تو یکی خیلی شانس آوردی نیومدی بخش فنی زیر دست خودم. نگاهم را تا صورتش بالا میکشم و لبخندی میزنم. یادم نمیاد بابت وضعیتم شکایتی کرده باشم لبش به جواب لبخندم به لبخند تمسخر آمیزی کش می آید. _حاجی خیلی زرنگه توی انتخاب کارمند. _شاید در جریان نباشید من انتخاب کردم، انتخاب نشدم مهندس. _من یه روز زبونت رو طوری کوتاه میکنم که گوشی زنگ زد و…