دانلود رمان نقطه تسلیم pdf از شهره وکیلی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ساعت ده صبح یک روز سرد بهمن ماه، درحالی که برف شب قبل همه جا را سفیدپوش کرده بود، کارگرها اثاثه دو کامیون را که به سختی وارد کوچه شده بودند، به داخل ساختمان می بردند. قطر برف بیش از سی سانتیمتر بود و به آن کوچه باغ، منظره ای دلفریب داده بود. پرتو مواظب کارگرها بود که اثاثه را به در و دیوار نزنند. راهنمایی شان می کرد لوازم سنگین، مثل یخچال و ماشین رختشویی و… را در جاهایی که از پیش تعیین کرده بود، بگذارند…
پرتو به یگانه نگاه کرد. اشک از چشم های او روان بود دلش می خواست خداحافظی کند و برود. اما اوضاع چنان شلوغ بود که مجبور شد کمی صبر کند. جاویدان یک صندلی برداشت و نزدیک دکتر نشست. باز با همان خنده ی زورکی که روی لب هایش یخ بسته بود به پرتو اشاره کرد و از دکتر پرسید:” ایشان را معرفی نکردید به جا نمی اورمشان” “خانم پرتو همسایه ی جدید هستند تازه به این محل آمده اند من معالجه اشان می کنم.”
جاویدان دستش را به نشانه ی احترام روی سینه اش گذاشت و به پرتو گفت:” خیلی خوشوقتم” بعد خطاب به دکتر گفت:” حالا خانم پرتو خیال می کنند بنده نظر سوئی به این باغ داشتم.” ” آقا شما آن خواهر ساده و خوش باور مرا گول زدید و مبایعه نامه ی قلابی نوشتید و از او امضا گرفتید” “ماشاالله نجم الملوک هفتاد سالشان است درس نخوانده و بی سواد هم نیستند می دانستند چیکار می کنند.” ” دست بردار اقای محترم این چه مبایعه نامه ای است که
باید در بانک امضا می شد مگر بانک بنگاه معاملات ملکی است؟ کارمند بانک را خریدید که به عنوان شاهد امضا کند حتما بدبخت گرفتاری داشته و دستش تنگ بوده که خودش را به شما فروخته” تاجی که تا آن لحظه ساکت مانده بود با اعتراض گفت:” دکتر این زندگی است که شما دارید؟ به شاه مملکت محل نمی گذاشتید. چندین استاد المانی و فرانسوی جلوتان تعظیم می کردند و ارزو داشتند مورد مرحمت شما قرار بگیرند آن وقت یک چنین…