دانلود رمان تا آخرین نفس pdf از شادی صالحی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
پانیذ که با پسری به نام رادمهر دو ساله نامزد هستند و برای آیندشون کلی برنامه ریزی کردند، اما با یک مسافرت تمام برنامه ریزی هاشون برای آینده خراب می شود و اتفاقای خیلی عجیب می افتد که…!
نگاهی به خودم توی آینه انداختم چشمای مشکیه کشیدم قرمز شده بود از بیخوابی. ابروهای کشیده ای و مشکی داشتم و مژه های مشکی و بلند، پوستم سفید بود و صورتم کشیده، موهام فر و مشکی تا کمرم می رسید . لاغر و قد بلند بودم و هیکلمو دوس داشتم! خط چشم کشیده ای کشیدم که چشمای گیجمو گیج تر می کرد ریمل زدم و یکم بالم لب زدم، موهامو شونه کردم و ریختم دورم و از جلو فرق وسط گذاشتم. لباسامو پوشیدم و
کلاهمو سر کردم دستبند ستی که رادمهر برام خریده بود یه بینهایت روش بود و دستم کردم و گردبند سلیب مشکیمو گردنم کردم. نگاهی واسه آخرین بار تو آینه به خودم انداختم و عطر مورد علاقمو زدم. همون موقع مسیج اومد. «پایینم عزیزم.» جورابامو پوشیدم واز اتاق اومدم بیرون، تند تند پله هارو طی کردم و کفشای جردنمو پوشیدم. حیاط باغ مانندمونو طی کردم و از خونه خارج شدم. رادمهر با سیس گنگ همیشگیش تکیه داده
بود به ماشین مشکیش و اونم مثه من تیشرت مشکی و شلوار طوسی و کلاه کپ مشکی و گردنبند سلیب، دستبند ستمونو انداخته بود. بااون چشم ابرو مشکی و ته ریش خیلی جذاب شدع بود. از دیدنش ذوق کردم. – قربونت برم من خوبی؟ گفتم: دلم تنگ شده بودا. -اخ من قربونت دلت بشم! لبخندی زدم و گفتم: خب جناب کجا قراره ببری منو؟ در ماشیو باز کرد و به نشونه احترام خم شد و گفت: بانو شما بفرمایید من جای بد نمیبرمت!