دانلود رمان به یادم بیار pdf از دلان برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان در مورد دختری به اسم ترنج که حافظه اش رو توی یه تصادف از دست داده اطرافیانش که چیز زیادی ازش نمیدونن سعی میکنن کمکش کنن تا حافظه اش برگرده اما طی این اتفاقا فقط ترنج یه چیزی رو به یاد میاره از صحنه تار و کوتاه تصادف یادش میاد که یه نفر حین تصادف همراهش توی ماشین بوده اما هیچ چیز و هیچکس وجود اون فرد ناشناس رو تایید نمیکنه…
نگاهم به صفحه ی لپ تاپ دوخته میشه. به دختری که شبیه منه، با همین رنگ و مدل مو اما کمی مرتب تر. سمت چپ موهاش اونقدر کوتاهه که عین موی سربازها ست و سمت دیگه ی موهاش تا نزدیک گردنش بلنده و موهای صورتی رنگش به کل چشم و قسمت بیشتری از سمت چپ صورتش رو پوشونده. خنده ی از ته دلش رو میتونم حس کنم که با خوشحالی برای پونه با انگشت شاخ گذاشته. نگین کوچیک سمت راست لبش توجه ام رو جلب میکنه.
آروم دستم به همون قسمت از لبم میره و اون نگین کوچیک رو تجسم میکنم. پونه با لبخند نگاهم میکنه. _خوبه، حداقل علاقه ات به پیرسینگ لبت هنوز پا برجاست. اگر بدونی وقتی مامان دید اینکارو کردی چقدر عصبانی شده بود. یه بار دیگه به عکس نگاه میکنم و پونه ادامه میده: _ولی خیلی بهت میومد. میخوای برات بیارمش؟ از تصور آویزون بودن اون نگین هرچند کوچیک از لبم یه جوری میشم و سریع مخالفت میکنم. _الان نه! عکس رو عوض میکنه.
عکس دیگه ای از من و پونه و خاله فرخنده و یه زن حدودا تقریبا سی و پنج شیش ساله، توی حیاط خونه، کنار باغچه مشغول کباب درست کردن. پسر کوچولوی ۱۱،۱۰ ساله ای که شیطنت از چشماش میبارید با شمشیر پلاستیکی جلو تر از همه با ژست خاصی توی عکس ایستاده. به زن اشاره میکنم. _این کیه؟ _خاله فرزانه! وقتی تو رو دید توی نگاه اول عاشقت شد. وقتایی که میومد کلا دیگه نمیذاشت بیای بالا. _وقتی میومد؟ _اره، اینجا زندگی نمیکنه…