دانلود رمان روزهای سرد عاشقی pdf از امیر فرهی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
صداى حرکت چرخ هاى اتوبوس بر روى جاده ى پر پیچ و خم دخترک نابینا را به خودش آورد؛ او تا به حال بدون پدر و مادر خود جایى نرفته بود و شاید هم دلیل ترسش از این مسافرت همین مى باشد. دلارام دستش را بر روى دست کارولاین که درست کنارش نشسته بود گذاشت و به آرامى فشرد و به صداى پدر و مادر خود که درست بیرون اتوبوس روبه شیشه ى دلارام ایستاده بودن و با جملات به سلامت دخترم، خدا به همراهت باشد او را بدرقه ى مسافرت مى کردند گوش داد…
دکتر به چشمان دخترک نگاهی انداخت و پس از کمی معاینه رو به رهام گفت که میتونه بینایی را به چشمان دلارام بازگرداند و سریعا اتاق عمل را آماده کنید. رهام که از خوشحالی در آسمان ها سپری می کرد این خبر را به دلارام داد و همراه خبر بوسه ای به دلارام زد. هنوز هم باورش برای دلارام سخت و دشوار بود… یعنی چنین چیزی امکان داشت؟! … یعنی می شد چشمان دلارم از دنیای تاریکی ها خارج شود و به روشنایی بازگردد؟!… کارولاین با
شنیدن این خبر بسیار خوشحال شد و سریع به پدر و مادر دلارام زنگ زد تا هرچه زودتر خود را برسانند و قبل از اینکه عمل دخترشان به پایان برسه بیمارستان باشند. اونا هم با شنیدن این خبربسیار خوش حال شدن و سریعا به سمت رم راه افتادند. دخترجوان بر روی تخت در اتاق عمل منتظر دکتر دراز کشیده بود تا بیاید و عمل را شروع کنند. دقایق کند و کشدار می گذشت، استرس تمام وجود دخترجوان را فراگرفته بود و کم کم هم داشت
بر مغزش غلبه می کرد. انقدر از این وحشت کرده بود که هر لحظه دوست داشت بیخیال همه چیز شود و از اتاق عمل بره بیرون.. اما چنین چیزی امکان نداشت.. چند دقیقه ای تا عمل دلارام باقیمانده بود و رهام برای آخرین بار به ملاقات دلارام رفت… دلارام هنگامی که بوی عشقش را در اتاق عمل فهمید، همانند کودکی که مدت ها از مادرش دور بوده و حال پس از سال ها او را دیده با گریه گوشه پایین پیرهن رهام را گرفت و گفت: رهام… رهام میخوان عمل را شروع کنن…