دانلود رمان پناهِ سیاوش pdf از نسترن آبخو برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من سیاوش پاکزادم… برخاسته، از سختی های کوچک و بزرگی هستم، که سرنوشت در سر راه قرار داده بود… اما تصمیم گرفتم در برابر مشکلات صبور بمانم و زندگی کنم…
سال آخر بودیم، درس ها روی هم تلنبار شده بود. می دونستم با این وضع درس خواندن آینده خوبی در انتظارم نیست.. اما نزدیک اسفند ماه بود و یک ماه تا عید بیشتر نمانده بود… تعمیرگاه شلوغ بود و نفس گیر… کار زیاد بود، اما پول خوبی هم در انتظارم بود… ساعت حدود یازده بود که به خانه رسیدم… صدای دعوا از پنجره ی آشپزخانه می آمد… معلوم بود دوباره بابام قاطی کرده، کلید رو توی قفل در انداختم و با عصبانیت وارد خانه شدم.
گاهی از رفتاراش کفری می شدم… اهل بی احترامی کردن نبودم، اما گاهی دیگه تحمل رفتاراش رو نداشتم، مخصوصاً وقتی طرف حسابم مادرم بود، حسابی قاطی می کردم… سال ها بود، درگیر این زندگی پر تنش و عذاب آور شده بودیم… تصادف کامیونش که باعث شد برای همیشه مهر بی کاری به پیشونیش بخوره و ما رو هم با خودش تو بدبختی بکشه… قدم بلند و چهار شونه بود… الان که بزرگتر شده بودم، قدرت بیشتری پیدا کرده بودم،
وقد و قامت بابام در مقابلم مثل یک جوجه بود.. بر خلاف بچگیام که از بابا می ترسیدم و ازش حساب می بردم، حالا تقریبا، یک سر و گردن بالاتر از پدرم بودم. حالا که حسابی غرق اعتیاد شده بود.. لاجون و ضعیف.. ولی گاهی برای مادر بدبختم خوب می تازوند… با صدای بلندی، اعلام حضور کردم… دوباره این جا چه خبره؟!! _سلام پسرم… خسته نباشی. چیزی نیست، داریم باهم حرف می زنیم. این چه حرف زدنی هست که صداتون تا اون ور کوچه میاد..