دانلود رمان جان آسای pdf از منا امین سرشت برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
پگاه، دختری است مهربان، صاف و ساده، شاد و خودساخته، اما دست تقدیر گاهی او را از لحظه به لحظهی زندگی ناامید میکند. پگاه سعی میکند به جای درگیر کردن خودش با مشکلات، از هر چیزی که ناراحتش میکند فاصله بگیرد، غافل از اینکه همیشه نمیشود از مشکلات دور ماند، به خصوص وقتی پای شروع یک زندگی جدید در میان باشد…
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. مامان توی آشپزخانه داشت دور خودش میچرخید. داخل آشپزخانه رفتم و به یکی از کابینت ها تکیه دادم. متوجهم شد و با دیدن سر و وضعم اخم کرد. -چرا لباس هات رو عوض نکردی پس؟… نگفتی ناهار خوردی یا نه؟!… بیا بشین یه چیزی بدم بخوری از راه رسیدی. به میز ناهارخوری کوچک وسط آشپزخانه اشاره کرد، اما من از جایم جُم نخوردم. -چه جوری با وجود دو تا پسر غریبه تو خونه، برم لباس عوض کنم
و راحت باشم. جمله ام وادارش کرد بایستد و نگاهم کند. -غریبه نیستن. -ولی من نمی شناسمشون. -بگو آشنا میشی… انگار اونا خوب من رو میشناسن… در این حد که اصلا حضورم براشون اهمیتی نداره… حتی اتاقم هم صاحب شدن. مامان که پشت به من کرده بود تا چای بریزد، با این حرفم دوباره چرخید و نگاهم کرد. دیگر نگاهش بی حوصله یا طلبکارانه نبود. ردی از شرمندگی در نگاهش می دیدم. گوشه ی لبش را کمی جوید، فنجانی را که در
دست داشت کنار گاز گذاشت و به طرفم آمد. دستم را گرفت و مجبورم کرد تا روی یکی از صندلی ها بنشینم. خودش هم صندلی دیگری را نزدیک کشید تا دقیقاً روبه روی من باشد. نشست، یک دستم را بین هر دو دستش گرفت و آرام، طوری که انگار نمی خواست صدایش بیرون برود زمزمه کرد:-محسن و سامان پسرهای جمشیدن. نتوانستم جلوی نقش بستن پوزخند روی لبم را بگیرم. نگاهم را به زمین آشپزخانه دادم و سر تکان دادم. -حدس میزدم.