دانلود رمان همدرد pdf از دلان برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
بلور و مرصاد از بچگی توی یه محل با همبزرگ شدن و با هم همبازی بودن.. حالا هر دو بزرگ شدن، هر دو مربی باشگاه کاراته و بدن سازی هستن و هر دو بخاطر علاقه شون به عکاسی، یه آتلیه شریکی زدن.. توی این آتلیه گذشته از عکسهای مجالس و عروسی ها، تیزر تبلیغاتی هم درست میکنن و موفقن.. خانواده مرصاد، دخترعموش رو براش در نظر گرفتن ولی مرصاد عاشق بلوره.. خانواده مرصاد، اصلا و ابدا بلور رو در حد خودشون نمیدونن…
چشم میبندم و سرم رو به شیشه ی سرد ماشین تکیه میدم .دلم میخواد قهقهه بزنم و دستم رو توی موهای قهوه ای روشنش فرو ببرم. داد بزنم تا کل شهر بفهمن که من اونقدر خوب می شناسمش که میدونم بوی بنزین بهونه ست… این چشم دزدیدن ها و شیشه پایین آوردن ها فقط واسه اینه که میترسه؛ از گناهی که من خیلی وقته بهش دچارم… ازش چشم می گیرم و به خیابون و عبور
ماشین ها نگاه می کنم. کاش تو هم دلت برام بلرزه پسر سر به زیر محله… با رسیدن به خونه ازش تشکر میکنم اما پیاده شدن اون باعث میشه غر بزنم. -من بچه نیستم که هر شب من رو تحویل مامان و بابام میدی! با خنده به سمت در میره و بعد از فشردن زنگ نگاهم می کنه. -تو تا همیشه توی ذهن من همون دختر کوچولوی آتیش پاره ای که هرچی شر توی این محله به پا میشد
بی شک یه سرش به تو می رسید. با پررویی سینه به سینه ش می ایستم. -من الان بیست و سه سالمه جناب اعلائی! صدای بابا باعث میشه سکوت کنه. -کیه؟ -سلام آقای کاویانی، مرصادم… صدای دمپایی پوشیدن بابا و قدماش که به سمت در می آد به گوش میرسه. قبل رسیدن بابا به سمتم برمی گرده با خنده به اخم های توی هم من نگاه میکنه. _تو اگه صد و بیست و سه سالت بشه بازم برای من همون دختر بچه تخس و خرابکاری!