دانلود رمان تو را صدا میکنم pdf از خاطره_ق برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان دختری به نام نسیم که به اجبار پدرش باید به عقد پسر عمه اش، سعید، درآید، آن هم تنها به این دلیل که خواهر دو قلویش، نگار، با برادر دوقلوی سعید قرار ازدواج گذاشته اند. نسیم که دل در گرو عشق دیرینه اش، امیرمهدی، دارد و نمی خواهد تن به یک زندگی اجباری بدهد، با این امید که شهدا دست رد به سینه ی آدمی نمی زنند، به شهید گمنامی متوسل می شود که به تازگی تابوتش را به محل کارش آورده اند.
از آشپزخانه خارج می شود حالا همه در سالن پذیرایی جمع هستند و تک توک به آشپزخانه هم سر می زنند اما من خودم را سخت مشغول خوردن غذانشان می دهم و سرم را هم بالا نمی گیرم که اسمم را از زبان همه شاپری میشنوم! اخم هایم در هم می شود قاشق را در بشقاب می گذارم و دستم را به شقیقه ام میکشم. باز چه شده که نام نسیم از دهانشان نمی افتد. سر عمه شهناز از درگاه آشپزخانه داخل می آید. _ نسیم آزمون دکترات کیه؟؟
ناخواسته ابرو هایم بالا می رود. _دکترام؟ _ آره! _چطور؟ -شاپری می خواد. یا الله ! شاپری با تاریخ آزمون دکترای من چکار داشت. ابرو هایم را بهم میچسبانم و غلیظ می گویم: میخواد چیکار؟ قبل از آنکه عمه حرف دیگری بزند صدای بابا را می شنوم که صدایم میکند: نسیم غذاتو خوردی؟! سریع به لبم دست میکشم! -بله بابا! _بیا اینور کارت دارم! خانه آنقدر ساکت شده که وهم آن مرا میگیرد! آهسته آهسته در حالی که چشم هایم تمام سالن را دور می زند سمت بابا می روم!
_نسیم امتحانت کیه! نا خودآگاه نگاهم به سعیدی می افتد که کنار عمه شاپری نشسته! برای لحظه ای حس میکنم چشم های او برق میزند! با ابرو های بالا رفته می پرسم: چطور؟ _کیه امتحانت دختر! _چند ماه دیگه! _بشین! از این طرز حرف زدن بابا و سکوت جمع تنم به لرزه می افتد! جلویشان کنار در آشپز خانه مینشینم! _دقیق کی میشه! _آبان! _خیلی دیر داداش! سرم را به سمت عمه شاپری می چرخانم! باز چه خوابی برای من چیده است!