دانلود رمان انفرادی pdf از ناشناس بی احساس برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
منو دزدیدن تا برم زندان انفرادی و به بیرحم ترین و خلافکار ترین مرد امریکا باشم. من و رییس الان روزها توی این سلول انفرادی با هم هستیم و اون من رو همه جوره آزار میده…
نمیدونم باز چقدر طول کشید که اومدن سراغم، دستامو دهنمو باز کردند. سرم رو کندن. دیگه جونی نداشتم تا حرف بزنم حتی، بلندم کردن و از اتاق بیرون بردنم. روی یک تخت نرم درازم کردند و گفتن: -غذات رو میارند بخور و استراحت کن. اینقدر بی حال بودم که حتی فرار هم به فکرم نمیرسید… با گرفتن دستام چشمام رو باز کردم. یک مردی کنارم نشسته بود و با دستش آزارم می داد. با کوفته گی شدید سعی کردم خودم رو کنار بکشم اما نذاشت و
سیلی محکمی بهم زد.اشک تو چشمام حلقه زد و چکیدن.پوزخندی بهم زد و بلند شد تا بیشتر اذیتم کنه. جیغ زدم و داشتم سعی می کردم بهش چنگ بزنم که در اتاق یهو باز شد و دوتا مرد اومدن تو و با عصبانیت گفتن: داری چه غلطی میکنی؟ سریع از من جداش کردن و انداختنش زمین و افتادن به جونش رو میزدنش. با وحشت نشستم و تو خودم جمع شدم و داشتم نگاهشون می کردم که یکیشون اومد سمتم که جیغ زدم و با التماس گفتم: -خواهش میکنم…
با من کاری نداشته باشید… خواهش میکنم. بازوم رو گرفت و به زور بلندم کرد و کشون کشون از اتاق بردتم بیرون. با دیدن کلی دختر دیگه خشکم زد. همه اشون روی زمین نشسته بودند و تند تند غذا می خوردن. شاید 10 تا بودند. منو نشوند روی زمین و یک ظرف غذا گذاشت جلوم. با گریه به بقیه نگاه کردم که بجز سه چهاراشون که انگار از وضعشون خیلی راضی بودند بقیه مثل من گریان و ترسیده بودند. دوتا از دخترا باهم دیگه حرف زدند که…