دانلود رمان ده و ده دقیقه pdf از سهیلا سرحدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
روایتگر زندگی مردی از دودمانِ تفاخر است که خوبینی وجودش را احاطه کرده.ناگه با اتفاقی غیر منتظره در یک ساعت و دقیقهای همه چیز برایش منحوس میشود. آفتاب زندگیاش غروب و شب سیه مهمان همیشگی خانهاش میشود. یاس وناامیدی دنیایش را پر میکند و از تمام ساعت ها و دقیقهها انزجار می یابد. در میان تمام ناملایمت ها پرتوی پر قدرت مهمان ناخوانده سراچهاش میشود و جای قیرگونی را میگیرد و طلوع صبح دل انگیزی در ده و ده دقیقه برایش به ارمغان میآورد.
خورشید هنوز روزش را کامل آغاز نکرده بود که صدای جیغ مانند لیلا درون اتاق او پیچید: -ماهور! صدایش به حدی گوشخراش و تیز بود که ماهور با ترس و اضطراب از خواب پرید و پتو را از روی صورتش کشید و روی تخت نشست. لیلا دستگیره اتاق ماهور را پایین کشید و داخل شد؛ سپس دست به کمر مقابل تختش ایستاد و نگاهی به صورت خواب آلود و موهای ژولیده ی او انداخت و با اخم های وحشتناکش لب به سخن گشود: -تو چرا
خوابی هنوز؟ میدونی ساعت چنده؟ ماهور گیج و منگ، چشم های نیمه بازش را به صورت در هم لیلا دوخت. -نه، چنده؟ مکث کوتاهی کرد و سپس گره اخم هایش بیش از پیش در هم پیچید. به طرفش رفت و پتو را کامل کنا ر زد و سپس اشاره ای به ساعت دیواری درون اتاق ماهور کرد. ببین ساعت رو خانوم! هشت و نیمه، میشه بدونم کی میخوای تشریف ببری بیمارستان؟ ماهور که خواب آلوده تر از این حرف ها بود، خمیازه ای کشید و بدون آنکه
به گفته هایش ثانیه ای فکر کند، پتو را به روی خود کشید و در حالیکه دوباره دراز می کشید، پاسخ داد: -ای بابا، واسه چنین چیزی بیدارم کردی لیلا؟ اخراج شدم و… خمیازه ی دیگری کشید و با چشم های بسته جمله اش را به اتمام رساند. -نیاز نیست برم! طولی نکشید که صدای جیغ و فریاد لیلا کل ساختمان را در بر گرفت: -چی؟! اخراج شدی؟! ماهور که با فریاد لیلا تازه دریافت که سوتی داده و چیزی را که نباید می گفت، بر زبان آورده بود…