دانلود رمان فرمانروای مغرور (دوجلدی) pdf از مریم محمدی تبار برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان درمورد هوداد یه مرد مغرور و متفاوت، مغرور بودن ایشون با همه آدم های مغرور فرق میکنه و متفاوت بودنش هم یه جور هیجانی… اون خواهان دختری پاک و کوچولو از سرزمین ما انسان هاست، و هیچ رمقه حاظر نیست دست بکشه ازش و براش حکم نفسش رو دار جوری که حد و وصفی نداره… هوداد در تلاش تا اون رو از خطراتی که از جانب مردمان سرزمینش دور نگه داره تا به سن قانونی برسه و رسمی ببرش پیش خودش اما…
همین که چشم باز کردم، صورتش میلی متری صورتم دیدم ترسیدم، یه قدم رفتم عقب و گفتم: فاصله اتون رو رعایت کنین شما نامحرم من هستین. هوداد: هه داری جک تعریف میکنی؟ تک تک اشتباهاتت رو تلافی میکنم. غوغا: عددی نیستی منو بزار برم. تو یه حرکت گلوم رو گرفت و چسبوندم به دیوار، هر لحظه فشار دستشو دور گردنم بیشتر می کرد، دستمو گذاشتم رو دستش، هر چی زور زدم که گردنم رو آزاد کنم و بتونم نفس بکشم نشد که نشد،
فشار دستش دو برابر کرد… لبشو به گوشم چسبوند و زمزمه کرد: حرفات رو نشنیده میگیرم. غوغا: ن…ن… فشار دستش رو بیشتر کرد و گفت: بمیری هم اینجا کسی نمیفهمه، چون تا صد متر دور تا دور اینجا زمین منه، سرش رو کشید عقب و با پوزخند نگاهم کرد، این ادم دیونه، چشمام داشت دیگه می رفت که بسته بشه فقط تونستم بگم: با….ش…..ه….. هلم داد عقب به سرفه افتادم، هوداد: عروسک از امشب برات برنامه ها دارم، سرم رو گذاشتم رو
پارکت های کف اتاق و اروم اروم نفس کشیدم، دستشو اورد سمت صورتم خودم رو رو زمین سر دادم و کشیدم عقب، دستشو جلو تر اورد و کشید رو موهای نم دارم و زیر لب یه چیزی زمزمه کرد، بلند شد و از اتاق زد بیرون، چشمام رو بستم، لعنتی، باید از اینجا فرار کنم، با صدای هانا، نیم خیز شدم. هانا: خدای من چی بالایی سرت اومد چرا قرمز شدی!؟ با چشمای نیمه باز گفتم: اگر خیلی مشتاقی بدونی برو از داداش گاوت بپرس. خم شد سرمو بلند کرد…