دانلود رمان شیدا و صوفی pdf از چیستا یثربی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان از آنجایی آغاز می شود که دختری به نام صوفی به پسری به نام آرش پناه میبرد و از آرش میخواهد که سه روز به او جا و مکان بدهد. آرش او را به منزل پدربزرگ خود، که تنها زندگی می کند، میبرد صوفی را در آن خانه با پدربزرگش گذاشته و میرود. حال چیستا به زندان رفته و تحقیقاتش را از آرش، که به جرم قتل صوفی در زندان است، آغاز میکند…
خودم دیدمش. مثل سایه یک زن اساطیری با من حرف زد. دستم را گرفت و بعد ناپدید شد… پیرمرد نشسته بود و پیپ می کشید. پولش را گرفت و به علی گفت: این بار چیزی نگفتم. از هیکلت نمیترسم. عمرمو کردم. پس دفعه بعد یه بیلم بیار که منو تو حیاط پشتی چال کنی! یه بار دیگه این درو بزنی یا من تو رو میکشم یا تو منو! فرقی ام برام نداره. به علی گفتم، تو رو خدا هیچی نگو! در ماشین هر دو ساکت بودیم. صدای فکر علی را می شنیدم.
گفتم: من خیالباف نیستم! گفت: غلط حدس زدی خانمی! داشتم فکر می کردم تو اونجوری از پله ها نمی افتی… یه چیزی بوده! گفتم؛ پلیس تو گذشته این مرد هیچی پیدا نکرده. چون آرش هیچوقت از بابابزرگش حرفی نزده. پسره خیلی زود به قتل اعتراف کرد. صدای آرش در ذهنم پیچید: با صوفی دعوام شد. میخواست با پسر عموش و یه مرد غریبه از مرز رد شه. دلیلشو بم نگفت. زد تو گوشم. من دیگه نفهمیدم چیکار میکنم. شالشو دور
گردنش پیچیدم. دست و پا میزد، نمی فهمیدم. وقتی بی حرکت شد تازه فهمیدم! جسدو گذاشتم تو ماشینش.. فرار کردم. چیزی این وسط کم بود. جسد صوفی بعد از افتادن ماشین ته دره پیدا شده بود! چه کسی ماشین را تا دره برده بود؟ آرش هیچوقت چیزی نگفت. موضوعی را مخفی می کرد. چه چیزی آنقدر مهم بود که حاضر بود به خاطرش در هیجده سالگی بمیرد؟ به علی گفتم؛ فکر میکنم همه چی به خونه اون پیرمرد مربوطه!