دانلود رمان لاینحل pdf از مهدیه افشار برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
تلناز برای فرار از خاطرات نامزد سابقش، به خواستگاری امیرصالح پسرحاجی آروم و سر به زیر جواب مثبت می ده، در حالی که تا آخرین لحظات منتظر برگشتن بارمانه… بارمانی که بعد ازدواج تلناز، تازه متوجه ی کاری که کرده میشه و برمیگرده تا تلناز رو دوباره به دست بیاره اما…
راهی خانه ی خواهرم هستم. از خانه ماندن و خودخوری برای کاری که پیدا نمی شود، یا خودخوری برای زن های احتمالی دور بارمان بهتر است. حداقل می توانم با پینار به هواخوری بروم، او تمام سفره خانه های تهران را می شناسد. مادرش از این که یک دختر شانزده ساله می تواند به عنوان بلاگر کافه و سفره خانه فعالیت کند، راضی نیست. افکار قدیمی مادرمان توی مغز میترا رسوب کرده، قابل عوض شدن نیستند و فقط سعی می کنیم به آن
ها اهمیتی ندهیم! وقتی به خانه شان می رسم، پینار محکم بغلم می کند: -وای خاله، چقدر دلم تنگ شده برات. بیا تو عشقم… همیشه من را دوست داشته، اختلاف سنی آنچنانی نداریم و مثل خواهر کوچک تری که ندارم، برایم و عزیز است. میترا جدی سلام می دهد و این را هم می دانم که دوست ندارد، دردانه دخترش دم پر من بپرد. در خانواده سابقه ی درخشانی ندارم و به آن افتخاری هم نمی کنم. اما حقیقتش این است که خواهرها و برادرهایم،
من را انگل خانواده می دانند. شاید قضاوت درستی نباشد؛ شاید هم حق با آن ها باشد، دیدشان به من ربطی ندارد! بازوی پینار را می گیرم و همان طور که با خودم به سمت پذیرایی می کشم، در جواب سلام و احوال نپرسیدن سرد میترا، گرم جواب می دهم: -خوبی خواهر؟ سرخوشم و نگاه متاسف میترا، نشان می دهد در دلش می گوید خوش به حال دیوانه و خندان بودنش! سر سنگین جواب می دهد: – تا خوب چی باشه، الهی شکر ! می گذرونیم…