دانلود رمان نفس آخر pdf از اکرم حسین زاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
دختر و پسری که از بچگی با هم بزرگ میشن و به هم دل میدن، خانواده پسر مذهبی و خانواده دختر رفتار ازادانهتری دارن. مسیر عشق دختر و پسر با توطئه و خودخواهی دیگران دچار دست انداز میشه و این دو دلداده از هم دور میشن. حالا بعد از هفت سال شرایطی مهیا شده تا کینهها و نفرت ها، خودی نشون بده و شلاقی بشه بر پیکر عشقشون و عذاب و شکنجههایی که حق دختر داستان نیست، با اون همه عشق و خواستن…
کمی صندلی را عقب بردم و دست هایم را تا بالای سرم کشیدم، سه چهار ساعتی می شد چشمانم یک ضرب روی مونیتور بود و حسابی خسته شده بودم، نگاهم را به سمت الهام کج کردم: -این یارو اومد؟ الهام سر از میز طراحی اش بالا آورد: -دیگه ساعت دوازدهه، فکر کنم دل از بالشش کنده باشه. فلش را برداشتم و بلند شدم. تا بروم و ببینم رییس وقت شناسم،
بالاخره افتخار حضور داده اند یا نه! در ذهنم حساب کردم روز پیش جمعه نبوده که شنبه را کلا بخوابد! با دیدن خانم مهدوی با چشم به سمت در سمت راستی اشاره کردم. نیشخندی زد و سرش به علامت مثبت تکان تکان خورد. حوصله غرغر کردن نداشتم، یعنی غرغرهایم هم تمام شده بود. باید نق می زدم؟ کاری نمی شد کرد، فعال دستمان زیر ساطور این جماعت بود.
کمرم را تا حد ممکن صاف کردم. چهره جدی و محکمی به خود گرفتم و ضربه ای به در زدم که زیاد هم آرام نبود. صدای طرف آمد: – بفرمایید داخل خانم زمانی! خنده ام را به سختی فرو دادم، انگار در این شرکت کسی به اندازه من خشن در نمی زد که در باز نشده، اسمم بر زبانش جاری شده بود. بی تفاوت تر در را باز کرده، داخل رفتم….