دانلود رمان دختر بی همتا pdf از عاطفه.ا و شهرزاد.ر برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
اجبار…فراموشی…زندگی دیگر…دنیای جدید…تنهایی مطلق…سر درد… خاطراتی تکه تکه… هجوم ناگهانی خاطرات… و…! اجباری به برگشتن به دنیای قبل…. غمی پوشیده شده از شیطنت… جسمی پر از درد، روحی پر از کل کل های بچگانه… عشقی که در میان هیاهوی خاطرات تکه تکه پدیدار میشود…اما سوالی بزرگ..؟ عشق برنده خواهد شد یا خاطرات تکه تکه..؟
هووووووف وای اخه کی اول صبح اونم ساعت پنج و شش میره مسافرت ای خدا … ازجام پاشدم و رفتم دستشویی… بعد اینکه از دسشویی اومدم بیرون یکمی رو تختم نشستم تا خواب کلا از سرم بپره و بعدش بنلد بشم آماده شم. اصلا دلم به رفتن این مسافرت خانوادگی نبود نمیدونم چرا ولی یه دلهره عجیب داشتم ولی هرچی به مامان و بابا میگفتم گوش نمیدادن و میگفتن این مسافرت برات لازمه که خستگیه کنکور از تنت بره بیرون.
به ساعت نگاه کردم تازه ساعت 5:05دقیقه بود. یه نفس عمیــــق کشیدم تا دلهرم از بین بره و پاشدم آماده شدم و چمدونمو که دیشب لباسام و خرت و پرتامو گذاشته بودم توش رو برداشتم و با سختی بردم طبقه پایین. مامان و بابا تو حیاط داشتن وسایل رو تو ماشین میچیدن. درحیاط باز کردم و با چمدون رفتم سمتشون و سلام صبح بخیر دادم بهشون و همه یعنی من و مامان و بابا (که البته یه داداش بزرگم به اسم برسام دارم که اقای خوابالو گفت نمیام ماهم بهش اسرار نکردیم بیاد) سوار ماشین شدیم و قرار شد که صبحانه رو توی رستورانای راه بخوریم.
من چون هنوز خواب کاملا از سرم نپریده بود به خواب فرو رفتم.
– بنیتا…بنیتا مامان پاشو صبحونه که نخوردی حداقل نهار بخور.
به زور لای چشمامو باز کردم و از جام پاشدم. از ماشین پیاده شدم و به سمت در ورودی رستوران راه افتادم. به در رستوران که نزدیک شدم یهو یه خمیازه کشـــدار کشیـدم (چشمام و بستم دهنم رو اندازه غار باز کردم) و همینطور با چشمای بسته راه افتادم که یهو به یه شیء خیلی سفت برخوردم…