دانلود رمان این روزای بارونی pdf از رویا مرادی بیرگانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
وقتی بیتا سرش را بالا گرفت مثل همیشه با چشمان غمگین استاد رو به رو شد که به بیرون نگاه می کرد. بار دیگر بیهوده رد نگاهش را گرفت. هیچ چیز که قانعش کند دستگیرش نشد. نگاه استاد فقط به بیرون بود. حیاط دانشگاه مثل همه روزها تمیز بود و در باغچه ها چمن یکدست به چشم می خورد. عطش دانستن راز زندگی استاد سروش در وجود همه دانشجویانش بود، ولی برای بیتا این احساس جور دیگری بود و از یک کنجکاوی ساده فراتر رفته بود، احساسی عمیق تر و دلسوزانه تر.
ورقه های زیر دستم. گوشه ی میز هدایت کردم و سرمو گذاشتم رو میز و دستام زیر سرم چقد خوابم می اومد. پاییز که میاد من همیشه درگیره حال و هوام. آب دهنمو قورت دادم و چشم بستم و نفسمو بیرون دادم ( اوففف خدایا چرا دست از سرم بر نمیداره؟؟؟ چهره اش لبخندش، اون نگاه سیاه و جذابش چرا یادم نمیره ؟؟) نفس عمیقی کشیدم…( چرا عطر تنش گند زده به کل خاطراتم ؟؟؟)
شب که اومدم خونه از مهمونی غزال اینقد خوابم می اومد زود لباس عوض کردم و خوابم برد. روز بعد هم جمعه بود با خیال راحت خوابیدم خسته هم بودم فارغ از کل دنیا تو خواب ناز بودم.. نمیدونم چه ساعتی بود کی بود اصلا چند ساعت خوابم برد… با صدای ویبره ی گوشیم از خواب بیدار شدم … دمر رو تخت افتاده بودم. اصلا دوست نداشتم جواب بدم رو میز توالت بود و ویبره ی گوشی رو مخم بود.. نفسمو بیرون دادم و پوفی کشیدم…حال جواب دادن ندارم…