دانلود رمان گل سنگ pdf از شیرین سمیعی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
آن روز باید با بیمار جدیدی رو به رو می شد. آقا فرخ پس از مطالعه پرونده زنگ زد و از بانو خواهش کرد بیمار را پیش او بیاورند. پسر جوانی وارد شد. بیش از بیست سال نداشت. موهای بلند طلایی، کفش پاشنه بلند زنانه، کیف زنانه و چیز مضحک تر از همه سینه بند زنانه ای بود که روی بلوزش بسته شده بود و داخل آن دو توپ پلاستیکی راه راه گذاشته بود.
دکتر جوان چند ماه پس از پایان تحصیلات در رشته روانپزشکی از انگلیس بر گشته بود. پس از دوندگی های زیاد توانسته بود در آسایشگاهی قدیمی کاری برای خود پیدا کند. با اینکه آسایشگاه تا محل سکونتش خیلی فاصله داشت و رفت و آمد بسیار مشکل بود ولی آرزو داشت زیر دست پرفسور ارشادِ معروف کار کند و تجربه به دست بیاورد.
چند روز نخست به دیدار از آسایشگاه و بررسی پرونده بیماران گذشته بود. دکتر عاشق کارش بود و تازه نفس و مشتاق با بیماران ملاقات می کرد. سر پرستار بخش بانو خانم خیلی محب می کرد و صادقانه تمام تجربیات و اطلاعاتش را در اختیار دکتر تازه کار می گذاشت. از روزی که پرفسور ارشاد مدیریت این آسایشگاه را قبول کرده بود بانو خانم همراه و دست راست او بود.
آن روز قرار بود دکتر بهروز بخش جدید از آسایشگاه را بازدید کند که مربوط به بیماران لاعلاج و غیر قابل درمان بود. پس از دیدن هر بیمار به راسی متأثر می شد و با اطلاعاتی که بانو خانم به او می داد فکر می کرد که شاید بتواند راه چاره ای پیدا کند. اتاق شماره ده، اتاق شماره یازده و عاقبت اتاق شماره دوازده. دکتر منتظر بود شاه کلید در را باز کند. ولی بانو خیلی خونسرد از کنار در گذشت و به دکتر جوان گفت:«فکر نمی کنم احتیاج به دیدن این بیمار داشته باشید چون پرفسور به او رسیدگی می کنند.»