دانلود رمان زهار pdf از آرزو نامداری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سردار، مردی سی و یک ساله ست که برای یه کینه ی قدیمی به خانواده کامیاب نزدیک شده. آهو که عضو این خانواده ست. دختر نوزده ساله ای که با معصومیت و قلب مهربونش قربانی کینه ی سردار میشه…سرداری که با دوست جذابش برای دخترک قصه ی ما تله گذاشتن…یه تله ی بزرگ ناموسی، برای نوه ی حسین علی خان کامیاب که روی ناموسش قسم میخوره…بریم ببینیم سردار بیرحم ما دلش میاد با آبروی آهوی دلبرمون اینجوری بازی کنه.. یا اینکه…؟
مرد میخواهد به زور بازویش را از چنگ سردار رها کند اما نمیتواند… او هم کم کم مخش تاب برمیدارد:
_تا قشون کشی اینجا راه ننداختی دستتو بکش…!
سردار عصبی تر از قبل نگاهی به اطرافش می اندازد و مردمک های زُل زده ی نگهبان را میبیند… بازویش را ول میکند اما صبر ندارد الان:
_چه غلطی میکنی دقیقا…؟ مگه من علاف توام…؟
منوچ زیر چشمی دور و برش را باز هم نگاه میکند و الکی میخندد:
_نوکر بابات غلوم سیاه…زرخرید گرفتی…؟
سردار جلوی خودش را میگیرد که صدایش به فریاد تبدیل نشود:
_بهم میاد کیف قاپ چی باشم یا آفتابه دزد…؟وقتی سردار شهسوار بهت وعده میده چشمتو ببند و کاری که میگه رو انجام بده…!
_از قیافت میباره که پول از پاروت بالا میره..چقدر میدی…؟دو تومن خوبه؟؟بگو تا جیک ثانیه بعد تلیفونو بزارم تو دستت…!
و سردار بدون معطلی، با صدای زنگ دارش لب میزند:
_صد میدم…بِدِش الان…!
مرد پوزخند میزند و رو برمیگرداند:
_حاجی صد هزارتومنت رو بزار تو جیبت سنگین شی باد نَبَرتت…