دانلود رمان رزهای بیگانه pdf از میم ژوپیتر برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
چه خیانتی بزرگ تر از خــ ـیانـت بدن؟ چشم هایی که چیزهای دلخواهشان را ببیند؛ لب هایی که حرف های دلخواهشان را بزنند؛ پاهایی که به جاهای دلخواهشان بروند؛ گوش هایی که صداهای دلخواهشان را بشنوند و دست هایی که قتل های دلخواهشان را مرتکب شوند؟
از نیمه شب ساعتی می گذشت و خورشید، مدت ها بود که جایش را به ماه داده بود. ماه، درخشان و در شکل کاملش تابیده و نور نقره فامش را به زمین می پاشید. به این نور، مخصوصا در بهشت زهرا نیاز بود. زمینی وسیع که با الگوی خاصی از انبوه درختان پوشیده شده بود و در قلب این درختان، ردیف های طویلی از قبرهای سیاه به چشم می خورد.
اندازه هایشان متفاوت و گاها رنگی جز سیاه داشتند اما ظلمات شب، تشخیص انها را از هم غیر ممکن کرده بود. زیر مهتاب، درختان سایه انداخته بودند و نمی توانست گفت کجا سایه ی درختان قطع می شود و کجا ارواح هستند که پرسه می زنند. به هرحال هر چیزی که در آن
ظلمات انجا بود، از قانون نا نوشته ی سکوت پیروی می کرد. مدت ها از حضور اخرین بازدید کنندگان زنده نیز می گذشت و قبرستان جایی نبود که شیفت بازدید شبانه داشته باشد.
ماندن در سیاهی و سکوت مطلقش، دل و جرئتی می طلبید که هرکس نداشت به جز سمیه. سمیه زنی بود با صورتی گرد و لاغر، با قدی بلند که لاغری بدنش را بیشتر نشان می داد. مدت ها بود که خواب و خوراک نداشت و کابوسی پشت کابوس، خواب را از چشمان زیادی درشتش ربوده بود. حالا بعد از مدت ها او آنجا بود تا یک بار برای همیشه به این کابوس ها پایان داده و از معشوقش اطاعت کند.