دانلود رمان بلوط pdf از ساحل بهنامی (راز-شاهتوت) برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
کمیل بازرگان، تنها پسر خاندان بازرگان چند سال پیش از طرف خانواده به مالزی فرستاده شده و حالا برگشته تا وظیفه خودش و به عنوان تنها پسر ایفا کنه. غافل از اینکه قراره بین هدف ها و خواسته هاش و عشق یکی رو انتخاب کنه…
-برادرم ازدواج کرده و مقیم ایران نیست. به نظر پدرم باید آموزشگاه و بزارم کنار و توی کار بهش کمک کنم اما می دونین که روحیه هنرمند به این چیزا نمی خوره.
نوک قاشق را به سقف سه ضلعی خانه کشید و به دودکش کوچکش خیره شد. بستنی آب شده باعث شد به سرعت جای خالی دودکش با بستنی پر شود.
– شما چی؟
با او بود. گفته بود شما… با کُندی سر برداشت و به دختر پیش رویش خیره شد. نامش را گفته بود. کمی فکر کرد. گفته بود نگار… پدرش گفته بود دختر خانواده
مهد؛ پس نامش نگار َمهد بود. قاشق را درون گیلاس پایه دار بستنی رها کرد و روی مبل راحتی جا به جا شد. سرش را بالا گرفت و به چشمان آبی رنگ که با
موهای طلایی همخوانی داشت خیره شد. لبی تر کرد. در برابر تمام این توانایی ها که خانم نگار َمهد برایش ردیف کرده بود احساس پوچی، می کرد. او نه توانایی های فوق العاده ای داشت که به رخ بکشد و نه حوصله ای برای حرف زدن داشت. ترجیح می داد این قرار را سریع به پایان برساند و از هتل خارج شود.
نفس عمیقی کشید و با لبخندی که روی لبهایش نشاند که بیشتر به نیشخندی شبیه می ماند که پسر بچه ای بعد از خرابکاری می زند، گفت: من هم کار خانوادگیمون و ادامه میدم. برعکس انتظارش که فکر می کرد نگار مهد به لبخندی اکتفا خواهد کرد؛ دختر خود را با هیجان جلو کشید و گفت: اینکه خیلی خوبه. لبخند روی لبهایش ماسید. واقعا؟ به نظر نگار مهد او کار خیلی خوبی انجام می داد. دختر هیجان زده ادامه داد: می تونید به پدر من هم کمک کنید، لازم نیست منم آموزشگاه و تعطیل کنم.