دانلود رمان آسیمه سر pdf از ساحل بهنامی (راز-شاهتوت) برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
تارای 26 ساله عاشقه… عاشق تموم کسایی که دور و برش هستن و وجود دارن. تموم کسایی که به زندگیش معنا میدن… برای خوشحالی هر کسی می تونه از خواسته هاش بگذره… به حدی که حتی فراموش میکنه خواسته هاش چی هستن. الوند 31 ساله عاشقه… عاشق خودش… وجودش… بودنش… الوند می تونه بخاطر خودش پا روی هر چیزی بزاره… تقابل دو شخص با دیدگاه کاملا مختلف… دو حس… دو شخصیت… دو خواسته متفاوت… در کنار هم!
تارا:
من کنج و گوشه هام و گم کردم. درست بین خودم و اطرافم گم شدم. موندم بین خودم و دیواری که نیست. دور خودم می چرخم به امید یه گوشه ای که برم بچسبم بهش… سر بخورم. خودم و توی بغلم بگیرم و با تنهایی هام با هم حرف بزنیم. لا به لای حرفامون بهش بگم از روتین هر روزه ای که یقه ام و چسبیده؛ خسته ام و دلم می خواد یکمی… فقط یه ذره از یکمی فکر کنم ببینم من کجام.
من توی برهوت خودم لخت و عور موندم و می چرخم… بهم ریخته نیستم فقط اسیرم… نمی دونم دلم رهایی می خواد… دلم یه کمی از یکم تفاوت می خواد. دلم میخواد همه بخندن… دلم میخواد همیشه همه بخندن… شاد باشن… دلم میخواد پام و که از خونه بیرون میزارم صدای خنده ها نگاهم و به سمت خودشون بکشه. من چیز زیادی دلم نمیخواد فقط دلم یکم تفاوت میخواد… دلم یه کنج میخواد… کنج من کجایی؟!
زنی تکونم داد. لبخندی روی لبام نشست. کنجم بود؟!
سر خم کردم. با اخم گفت: حواست کجاست دختر جون؟
به ابروهای کمونی و دوست داشتنیش نگاه کردم. به چشمای درشت و خط چشم سیاه روشون… لبم و گزیدم. به دنبال کنجم که می گشتم بهش خورده بودم.